نوشتار زیر در ادامه مقاله " وضعیت فعلی و گامهای ضروری " ارائه می شود که در تاریخ 30 اردیبهشت ماه از طریق همین وبلاگ منتشر گردید . مطالعه این مقاله به رفقا و دوستان چپ در داخل و خارج از کشور ، فعالین سوسیالیست جنبش دانشجویی و تمام کسانی که در جریان بحثهای یک ماه و نیم اخیر پیرامون مقاله " وضعیت فعلی و گامهای ضروری " بودند ، پیشنهاد می شود.
چپ دانشجویی بر سر دوراهی : مارکسیسم یا حکمتیسم ؟
( بخش اول )
جهانگیر پایدار
خسرو روزبه عضو سازمان افسران حزب توده ایران در دفاعیات طولانی خویش که در دادگاه نظامی ارائه شد بیان می دارد ( نقل به مضمون ) که در مقطع بازداشت وی ( در سال 1336یعنی چهارسال پس از کودتای 28 مرداد ) به نحس فعالیتهای نهادهای امنیتی رژیم سلطنتی و عملکرد برخی از سران حزب در زندان ، دیگر چیزی برای پنهان کردن و مخفی نگاه داشتن باقی نمانده بود و او بر این اساس وظیفه و تعهد انقلابی خویش را به این شکل تعریف می کند که کلیه جنبه های عملکرد حزب و سازمان افسران را مورد بررسی شفاف و همه جانبه قرار دهد و به دفاع از وجوه قابل دفاع و نقد سایر ابعاد بپردازد . به نظر می رسد که چپ نوپای دانشجویی در ایران به طور عام و مجموعه " دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب " به طور خاص به حکم شرایط عینی در موقعیت مشابهی قرار گرفته اند . امروز تعهد و شهامت انقلابی تنها می تواند به معنای پایبندی به انجام تمام و کمال و شایسته وظیفه ای باشد که سیر عینی تحول بخش چپ جنبش دانشجویی در مقابل فعالین چپ قرار داده است . متاسفانه واکنشهای صورت گرفته پس از انتشار مقاله " وضعیت فعلی و گامهای ضروری " نشان می دهد که موانع بر سر راه انجام چنین وظیفه ای بسیارند . به هر حال بخش چپ جنبش دانشجویی بدون بازبینی انتقادی و بی تخفیف و شفاف فعالیت چند سال گذشته خویش قادر به ادامه حرکت نیست . آنها که آگاهانه یا نا آگاهانه می خواهند کل وقایعی که منجر به حوادث 13 آذر و اتفاقات بعدی آن ( در زندان و خارج آن ) شد را با هر بهانه ای از عرصه نقد و بررسی قیچی کنند و شرایط با ضرب فحاشی و هوچی گری و چماق کشی به دو سال قبل برگردانند و دیگران را نیز به تمکین وادارند باید بدانند که رویایی در سر پرورانده اند که تعبیر نخواهد شد و در نبردی وارد شده اند که نتیجه آن از پیش مشخص است . بر این اساس قبل از ورود به موضوع اصل لازم می دانیم دو نکته مقدماتی را متذکر شویم :
- عنوان " دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب " ابدا معادل دیگری برای چپ دانشجویی نبوده و نیست . این حکم امروزه البته بیشتر از هر زمان دیگری صادق است. در بحثهای اخیر به نظر می رسد بعضی زیرکانه می کوشند " دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب " را یگانه قالب فعالیت چپ دانشجویی در گذشته و حال محسوب دارند و حاصل تلاشهای نسل جدید چپ را یکسره به حساب افرادی که اکنون در قالب " دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب " ( " چپ رادیکال " سابق ) مجتمع شده اند واریز کنند و منتقدین " دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب " را در موقعیت متقابل و متضاد کلیت چپ دانشجویی قرار دهند . این نسل از چپ را که امروز صدایش از مراکز دانشجویی بسیاری از شهرستانهای کوچک هم شنیده می شود را نمی توان صرفا در لیست نویسندگان و لینکهای سایت " آزادی - برابری " منجمد کرد . نسل جدید چپ صرفا با انگیزه و اراده و تصمیم چند قهرمان و " لیدرهای کبیر " آزادی خواه و برابری طلب شکل نگرفته است. زمینه عینی سر بر آوردن مجدد چپ را تبعات بازسازی اقتصادی کاپیتالیسم ایران در عصر جهانی شدن نئولیبرالیسم شکل داد . بر این بستر و بر اساس یک فعالیت و تکاپو و مبارزه جمعی بوده که نسل جدیدی از چپ پا به میدان مبارزه گذاشته است . نقش و تاثیر تلاش و کوشش فعالین و شخصیتهای چپ در پیشبرد این روند به جای خود محفوظ است اما " چپ رادیکال " سابق و " دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب " بعدی تاریخا تنها یک گرایش در بین چپ دانشجویی بوده اند و چپ دانشجویی هیچگاه منحصر به این گرایش نبوده است . در طول این چند سال گرایشهایی نظیر " چپ کارگری " و " دانشجویان سوسیالیست پلی تکنیک " در کنار " چپ رادیکال " فعالیت داشته اند و امروزه نیز گرایشهای دیگری نظیر " دانشجویان سوسیالیست " و یا رفقای " دانشجویان انقلابی کرمانشاه " ( که خود را آنارکو مارکسیست تعریف می کنند ) و ... در قالب چپ دانشجویی فعالیت می کنند و منتقدین " دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب " را در درجه اول فعالین گرایشهای دیگر چپ دانشجویی تشکیل می دهند .
- مقاله " وضعیت فعلی و گامهای ضروری " ابدا تمامی فعالین " دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب " و " چپ رادیکال " را به حزب حکمتیست منتسب نکرده بود و به هیچ وجه نگفته بود که " دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب " شاخه دانشجویی یک حزب خاص هستند . منتقدین بر این نکته واقف بودند که بسیاری از اعضای " دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب " حتی در جریان وقایعی که به دست عده ای خاص انجام گرفت نبوده اند . مقاله تاکید داشت که بخش محدود اما موثری از چهره های شناخته شده این جریان در خط این حزب فعالیت می کرده اند . مقاله به علاوه تاکید می نمود که نه نفس این ارتباط که نوع این رابطه و سیاستی که به تبع آن دنبال می شد زمینه ساز وارد آمدن ضربات سال گذشته بر چپ دانشجویی گشت و دقیقا در اینجا و به همین دلیل است که می بایست این نوع رابطه و سیاست را که منجر به متقدم و متمایز دانستن منافع یک جریان سیاسی خاص بر مصالح کلیت چپ دانشجویی گشته است را مورد نقد قرار داد . وابستگیهای حزبی برخی از چهره های شناخته شده دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب و جریاناتی که بر مبنای این مساله صورت گرفت ، واقعیتی است که در وارد آمدن ضربه سال گذشته بر چپ دانشجویی بسیار موثر بود و در جهت وفادار ماندن به وظیفه نقد ، نمی توان آن را نادیده گرفت به علاوه نفس این ارتباط مساله ای است که امروزه خود دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب در نوشته هایشان به آن اذعان دارند و فقط شنیدن آن را از منتقدین خوش نمی دارند . بدیهی است که حکمتیستها نفع خود و فرقه خویش را در بسته ماندن دهان منتقدین و مخالفین و مسکوت ماندن ماندن تمام مباحث می دانند و گردونه فحاشی را مانند موارد گذشته در مقابل منتقدین به چرخش در آورده اند ( به این مساله در قسمتهای بعد خواهیم پرداخت ) و باز بدیهی است که لازمه تدوام تمایلات و سیاستهای غالب در گذشته و دست نخوردن آنها ایجاد چنین فضایی است . به همین دلیل است که از آنان نمی توان انتظاری داشت اما از بدنه و رهبران مستقل دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب انتظار می رود که به جای مشارکت در ایجاد فضای احساسی و بعضا سم پاشی بر علیه منتقدین ، این واقعیت را بپذیرند که عملکرد برخی از رهبران آنها موجب دچار شدن چپ دانشجویی به چنین وضعیتی بوده است و با هیچ شعبده بازی نمی توان جای مقصر و منتقد را با هم عوض نمود . ورود از موضع بالا به بحث و تلاش در جهت عوض کردن جایگاه منتقد و مقصر ، تنها نتیجه اش بالا رفتن فشار خون نویسنده و جایگزین کردن تحلیل مارکسیستی با فحش و تهدیدنامه هایی است که در بهترین حالت چیزی شبیه به بیانیه سی تیر قوام السلطنه خواهد شد . ما از رفقای چپ و سوسیالیستی که در شهرستانها تحت عنوان " دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب " اعلام موجودیت کرده اند نیزدرخواست داریم توجه بیشتری به مکتوبات و موضعگیریهای افرادی داشته باشند که به عنوان " نمایندگان " آنها از لندن تا استانبول و سلیمانیه و تهران به "دخالتگری" در اوضاع از طریق تهدید منتقدین و برچسب زنی و آلوده کردن فضا به نفع منافع یک فرقه خاص مشغولند . ما با صراحت می گوییم که مجموعه " دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب " را به دلایل گوناگون ( که در قسمتهای بعد به تعدادی از آنها اشاره خواهد شد ) را ظرف مناسبی برای پیشبرد مبارزه سوسیالیستی در جنبش دانشجویی نمی دانیم اما از آنجا که ایجاد انسجام تازه ای در چپ دانشجویی و پیشروی مجدد آن را در گرو مقبولیت تحلیل روشن ، صادقانه و مجاب کننده ای از علل عقب نشینی اخیر می دانیم ، ترجیح می دهیم با کسانی وارد بحث شویم که حاضرباشند مباحثه و پلمیک را در محیط سالمتری پیش ببرند . به علاوه لازم است که به اطلاع این دوستان و سایرین برسانیم که صرفنظر از هر انتخابی که ایشان داشته باشند ، ما این بحث را به شکل بدون تخفیف و قاطعانه پی خواهیم گرفت و بعد نظری و تئوریک ، تنها یک وجه از این جدال است : جدالی که بین مارکسیسم و حکمتیسم در جنبش دانشجویی آغاز شده است .
1- آزادی و برابری : پیشینه تاریخی
با نگاهی به عنوانی که مجموعه " دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب " برای خود برگزیده اند و شعار اصلی مطرح شده توسط آنان در سطح جنبش دانشجویی ( " زنده باد آزادی و برابری " ) و نام تریبون "رسمی " آنان ( وبلاگ و سپس سایت " آزادی - برابری " ) به راحتی می توان پی برد که " آزادی و برابری " مولفه اصلی ای است که آنان تلاش می کنند هویت سیاسی و اجتماعی خویش را بر آن اساس معرفی نمایند . این دو واژه در برخورد اول ذهن را به سمت شعار سه قسمتی " آزادی ، برابری ، برادری " ( liberty,equality,fraternity(brotherhood)) معطوف می کند که در مقطع انقلاب کبیر فرانسه ( 1789) مطرح شد و بعدها به عنوان سمبل و شعار اصلی انقلاب معرفی گردید و توسط جمهوری سوم فرانسه در اواخر قرن نوزدهم نهادینه و تثبیت شد . " بیانیه حقوق بشر و شهروند " ( 1789) این دو واژه ( یعنی آزادی و برابری ) را برای نخستین بار در کنار هم قرار داد و در مواد 4 و 6 خویش "آزادی " را به معنای آزادی منفی و " برابری " را بمثابه برابری حقوقی یعنی برابری همگان در مقابل قانون تعریف نمود . بر این مبنا در روزهای نخستین انقلاب تصوری مبتنی بر امکان تناقض این دو مفهوم با هم وجود نداشت چرا که انقلابیون با توجه به درکی که از این دو واژه در ذهن داشتند اعتقاد داشتند که تنها آزادی ، برابری واقعی را به ارمغان می آورد و برابری همگان در مقابل قانون با حاکمیت استبداد سازگار نیست . تضمین کننده این هماهنگی نیز حاکمیت قانونی است که از دل یک قرارداد اجتماعی بر آمده باشد . جالب اینجاست که پاره دیگر این شعار یعنی " برادری " در دوران دیگری پررنگ گردید و مورد تاکید قرار گرفت و به این شعار اضافه گشت . اهمیت قائل شدن برای " برادری " در کنار " آزادی و برابری " محصول دوران حاکمیت انقلابی ژاکوبنها بود ( که از سال 1793 آغاز گشت ) و طی آن تلاش شد تا " برابری " مورد تعریف مجدد قرار گیرد ( توسط افرادی نظیر بابوف ) و از سطح برابری در برابر قانون فراتر رود . " برادری " در اینجا به منزله نمادی برای تعهدات اخلاقی جامعه و قانون در مقابل فرد و تلاش برای گذر از برابری حقوقی به برابری اجتماعی به کار گرفته می شد . با فرارسیدن دوران حاکمیت ضد انقلاب یعنی ترمیدور ، کلمه " برادری " از این شعار حذف گردید و مجددا بر روی " آزادی و برابری " تاکید گردید . در قرن نوزدهم جدالهایی پیرامون این شعار بین سوسیالیستها و لیبرالها در گرفت . لیبرالها با الگو قرار دادن دوران اولیه انقلاب در سال 1789 از شعار " آزادی و برابری " دفاع می نمودند و سوسیالیستهای تخیلی ای نظیر سن سیمون و فوریه به خاطر تمایل به دوران حاکمیت انقلابی ژاکوبنها در سال 1793 ، به طرح سه گانه " آزادی ، برابری ، برادری " می پرداختند . کمونارهای پاریس در سال 1871 نیز سه گانه " آزادی ، برابری ، برادری " را بر طلیعه بیانیه های خویش می نگاشتند.
مقصود از اشاره به این پیشینه تاریخی این بود که شعار " آزادی ، برابری " چه تاریخا و چه به شکل تحلیلی واجد و حاوی و نشانه گرایش و تمایلی قدرتمند به چپ و سوسیالیسم نمی باشد و به این شکل موجود حتی در دوران تاریخی فوق الذکر نیز پرچم گرایشهای راست انقلاب بورژوایی فرانسه بود . بنابراین این شعار فی نفسه نمی تواند وجه تمایز و معرف چپها و سوسیالیستها در جنبشهای اجتماعی و مولفه اصلی شکل دهنده به هویت سیاسی آنان باشد . تحلیلا قابل تصور است که گرایشهایی از لیبرالها نیز بتوانند بمثابه صاحبان تاریخی این شعار و با تعابیر و تعاریف خاص خویش از این دو واژه ، از آن به عنوان پرچم خود در جنبشهای اجتماعی بهره جویند . از گفته های فوق ما قصد این نتیجه گیری را نداریم که فعالین دانشجویی جریان " آزادی خواه و برابری طلب " که اکنون اقدام به طرح این شعار می نمایند لیبرال هستند و یا به مبانی نظرگاه سوسیالیستی معتقد نیستند و یا این شعار اساسا راست و ارتجاعی است ... بلکه می خواهیم ذهن ایشان را متوجه مشکلات و تناقضاتی که در بطن طرح این شعار به عنوان مولفه اصلی تعین بخش به هویت چپ در سطح جنبشهای اجتماعی وجود دارد بنماییم . البته این دو کلمه یعنی " آزادی و برابری " در کنار عبارتی مانند " حکومت کارگری " که دارای بار معنایی مشخص و پررنگ چپ است ، تاریخا توسط جریانات چپ در ایران به عنوان یکی از شعارهای اصلی مورد استفاده قرار گرفته است وبه استفاده کردن از این کلمات به این شکل نه تنها ایرادی وارد نیست بلکه قاطعانه می توان آن را از شعارهای همچنان معتبر چپ ایران در سطح احزاب و سازمانها محسوب داشت. دقت کنید بحث در اینجا بر سر محتوا و ماهیت این شعارها و عبارات است و نه اینکه مثلا با اضافه کردن " حکومت کارگری " به " آزادی و برابری " این سه گانه به شعاری مناسب برای چپ دانشجویی بدل خواهد شد . شخص منصور حکمت در دورانی از حیات سیاسی خویش که به عنوان یک نظریه پرداز برجسته مارکسیست به فعالیت مشغول بود ، چنین تفسیری را از این سه گانه - که مبتنی بر ارتباط منطقی و درونی این سه با هم و نیاز درونی آنها به هم است است - ارائه می دهد :
" ... شعارى که انگيزه و نيروى محرکه حرکت رو به جلوى مبارزه طبقاتى و انقلابى در ايران را در يک عبارت کوتاه بيان ميکند: "آزادى، برابرى، حکومت کارگرى" اين شعار کارگران انقلابى است. اين شعارى است که تمام حرکتهاى انقلابى در ايران معاصر، از انقلاب ٥٧ تا پيروزى نهائى را به هم مرتبط ميکند.
"آزادى" يعنى رهايى کامل از قدرت و حاکميت اقتصادى، سياسى و فرهنگى سرمايه و سرمايه دارى، يعنى رهايى از کليه روابط، مناسبات و نهادهاى اسارت آور و سرکوبگر جامعه بورژوايى، يعنى رهايى ازچنگال بردگى مزدى، رهايى ازانقياد طبقاتى، رهايى از سرکوب ماشين دولتى بورژوازى، رهايى از بى حقوقى سياسى و انقياد فرهنگى، رهايى از پيله مذهب و پندارها و قوانين و ارزش هاى خرافه آميز و عقب مانده جامعه موجود، رهايى از ستم هاى مذهبى، قدمى و جنسى، رهايى از فقر و فلاکت، جهل و خرافه و کل تبعيضات و مصائب جامعه بورژوايى.
8
"برابرى"، يعنى نه فقط برابرى حقوقى و قانونى، نه فقط برابرى شهروندان جامعه از هر قوم و نژادو جنسيت، بلکه برابرى در امکانات مادى، در دسترسى به ابزارهاى ارتقا وشکفتن استعدادهاى فردى و اجتماعى، برابرى در توليد و در زيست، برابرى در اعمال اراده در سرنوشت اقتصادى، سياسى و اداره جامعه خود ـ برابرى در بهره مندى از محصولات مادى و معنوى کار و تلاش اجتماعى و برابرى در مبارزه براى فايق آمدن بر هر عقب ماندگى وکمبود ـ برابرى اى که تنها با درهم کوبيدن مالکيت خصوصى بورژوايى بر وسايل توليد و مبادله، ازميان بردن بردگى مزدى و قرار دادن وسايل توليد و ثروت جامعه در مالکيت جمعى و اشتراکى کليه انسانهاى سهيم در فعاليت اجتماعى حاصل ميشود.
"حکومت کارگرى"، يعنى حکومت طبقاتى کارگران، حکومت استثمار شدگان و توليد کنندگان کل ثروت جامعه بر عليه استثمارگران، حکومت بردگان مزدى امروز و ناجيان فرداى جامعه، حکومت کسانى که جامعه، نفس موجوديت و ثروت آن، بر کار وتلاش مدام آنها بنا شده است، حکومت کارگرى يعنى طبقه کارگر متشکل بعنوان قدرت و طبقه رهايى بخش حاکم. حکومت کارگرى يعنى حکومت سرکوب مقاومت استثمارگران در برابر رهايى بشريت تحت ستم. حکومت کارگرى يعنى ديکتاتورى پرولتاريا عليه مدافعان فقر و فلاکت و استثمار و جهل و خرافه. حکومت کارگرى يعنى دمکراسى براى کارگران و زحمتکشان و استثمار شوندگان و سرکوب براى استثمارگران. حکومت کارگرى يعنى ضمانت اجرايى واقعى آزادى و برابرى... "
( تاکید از ماست ، منصور حکمت ، " آزادی ، برابری ، حکومت کارگری " ، " کمونیست " ، ارگان مرکزی حزب کمونیست ایران ، شماره 14 ، 30 آبان 1363 )
بریدن سر این شعار از طریق حذف عبارت " حکومت کارگری " ( و یا هر واژه و عبارت مشابه آن ) و باقی گذاردن " آزادی - برابری " و تلاش در جهت طرح آن به عنوان شعار اصلی چپ در سطح جامعه اما امری قابل ردیابی و بررسی است و ریشه در تحولاتی در چپ ایران در فضای پس از دوم خرداد 1376 دارد که ما در قسمت بعد به آن می پردازیم .
2- آزادی برابری : ورژن حکمتیستی
این تیتر بر اساس این فرض خوش بینانه نوشته شده است که گویا خوانش و روایت غیر حکمتیستی از شعار " آزادی و برابری " هم ممکن است و وجود دارد و فعالین مستقل مجموعه " دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب " قرار است زمانی به طرح و بسط آن بپردازند . ما در اینجا به " آزادی و برابری " علاوه بر یک شعار به عنوان یک دال استراتژیک می نگریم که مدلولهای خاصی در ذهنیت سیاسی حکمتیستها دارد و در بطن یک نظرگاه و تحلیل سیاسی خاص از اوضاع کنونی مطرح می شود . ما در عین حال درانتظار شنیدن و خواندن برداشتها و خوانشهای مستقل دوستان " آزادی خواه و برابری طلب " از این شعار هستیم که بر مبنای آن قاعدتا می بایست یک راهبرد سیاسی مستقل و غیر حکمتیستی طراحی شود .
2-1- دوم خرداد و سرنگونی مداوم
عروج جریان دوم خرداد (1376) و پدیدار گشتن چشم اندازهای اصلاح رژیم ، بخش عمده ای از جریان رادیکال چپ در اپوزیسیون را دچار سردرگمی نمود . حزب کمونیست کارگری
( بعد از تغییر مسیر اساسی در سال 1377 بعد از کنگره دوم و قبل از وقوع انشعاب حزب حکمتیست ) در مسیر یافتن نظرگاه مناسب برای تحلیل این پدیده و برخورد با آن به یک عقب گرد عظیم نظری دچار گشت : در آینه تحولات پس از دوم خرداد و سرابهای ایجاد شده در آن دوره ، تقابل " رژیم " و " مردم " ( و نه حتی " خلق " دوران پس از انقلاب 57 که قاعدتا بخش کوچکتری از " مردم " را در بر می گرفت ) را دید و جریان اصلاح طلبی را بمثابه واکنش و " عقب نشینی " جناحی از رژیم در قبال اعتراض و غلیان توده ها ارزیابی کرد . قربانی اصلی چنین دیدگاهی ، تحلیل مارکسیستی بود که بنا را بر تقابل طبقات می نهاد و نه تقابل حکومت و مردم . حزب کمونیست کارگری با " واکنشی " ارزیابی کردن جریان اصلاح طلبی ( یعنی واکنش جناحی از رژیم به اعتراضات مردم برای کنترل و مدیریت آن ) ، تلویحا بر مثبت بودن تغییرات صورت گرفته توسط دوم خردادیها صحه می گذاشت . از سوی دیگر حزب با تاکیدات فراوان امکان وقوع رفرم در رژیم و توافق امپریالیسم آمریکا با گرایشهایی از اسلام سیاسی در منطقه را بالکل و اساسا نفی می نمود ( که تلویحا به معنی پذیرفتن صورت مساله تقابل " اسلام سیاسی - مدرنیسم در منطقه بود که منجر به حمایت ضمنی از حمله آمریکا به افغانستان توسط حزب در زمان حیات حکمت شد ) . یک راه خروج از این بست سیاسی و نظری این بود که بر گسترش اعتراضات و فشارها از پایین بر جناح رفورمیست رژیم تا عقب راندن تدریجی رژیم و سرنگون ساختن مرحله به مرحله حکومت تاکید کند . مشکل این انتخاب این بود که مرزهای هویتی حزبی که خود را کمونیستی و انقلابی می دانست را با جریانات سوسیال دموکرات و رفرمیست و جناح چپ جمهوری خواهی و بعدها دوم خردادیهای سرنگونی خواه شده به شدت مخدوش می ساخت . انتخاب دیگر و منسجم ترین و منطقی ترین راه برون رفت از تناقضات سیاسی ای که تحلیل نادرست از دوم خرداد حزب کمونیست کارگری را به آن دچار ساخته بود ، این بود که شرایط را " انقلابی " ( و یا تعابیر دیگر با استنتاجات مشابه نظیر " بحرانی " ، " متلاطم " ، " ... ) ارزیابی کند و بسنده کردن به متحقق شدن رفرمها را در مقابل موج انقلابی که پیش رو است و اوضاع را اساسا زیر و رو خواهد کرد نا مطلوب جلوه دهد . چنین بود که حزب کمونیست کارگری به مسیری قدم گذاشت که حدود دو دهه پیشتر مجاهدین و سلطنت طلبان بر آن قدم نهاده بودند و آن مسیری جز " سرنگونی طلبی " نبود . حزب کمونیست کارگری نیاز داشت برای حفظ انسجام سیاسی خویش و اثبات موضوعیت داشتن سیاستهایش منظما اوضاع جامعه را در آستانه یک تحول انقلابی ارزیابی کند و در مقابل خط حمایت از اصلاحات بر فراخوان فوری سرنگونی اصرار ورزد و منظما چنین وضعیتی را کش دهد و دارای موضوعیت و زنده جلوه دهد .
" ... بیایید روی یک سال و نیم آینده شرط بندی کنیم . کسی چه می داند ؟ جمهوری اسلامی ممکن است سریعتر از این هم ناپدید شود ... "
( منصور حکمت ، مصاحبه با صفا حائری فوریه 1999 )
"... جمهوری اسلامی به سراشیبی سقوط افتاده است و شبح انقلاب مردم و به قدرت رسیدن یک رژیم رادیکال سوسیالیستی در ایران مجددا نیروهای ارتجاع غرب را از دولتهای ایتالیا و فرانسه و ... تا پاپ و بی بی سی و سی ان ان را به وحشت انداخته است ... "
( فاتح شیخ الاسلامی ، سر مقاله نشریه انترناسیونال ، شماره 28 ، مارس 1999 )
"... ایران در آستانه تحول عظیمی است . جمهوری اسلامی وارد آخرین مراحل زندگی خود شده است . امروز باید روز شروع اعتصابات سیاسی شما باشد. من شما را فرا می خوانم تا با شروع اعتصابات سیاسی خود نا قوس مرگ جمهوری اسلامی را به صدا در آورید ... "
( تاکید از ماست ، کوروش مدرسی ، پیام به کارگران نفت ، تیرماه 1382 )
با چنین نیازی " سرنگونی " بمثابه یک مقوله سوبژکتیو و یک حالت مطلوب و یک آرزوی سیاسی کارآمدی بیشتری از " انقلاب " بمثابه یک وضعیت عینی یافت . بر چنین بستری و در گامهای نخستین " سرنگونی " از یک گرایش و تمایل سیاسی به یک فاز مقدماتی محتمل قبل از وقوع انقلاب نیز ارتقاء مقام یافت . این تفکیک ، این پیش فرض بسیار مهم را در دل خود مستتر داشت که سرنگونی حکومت می تواند از طرق دیگری غیر از " انقلاب " صورت گیرد و عرصه ها و امکانات " دخالتگری " حزب در اوضاع فراختر و وسیعتر گردد (سیاست " رژیم چنج " آمریکا ، حمله نظامی ، کودتا ، " فعل و انفعالات انتخاباتی " ، " نافرمانی سیویل " و ... ) . در همین دوره بود که منصور حکمت بحث " حزب و قدرت سیاسی " ( که حکمتیستها آن را " بزرگترین در افزوده به مارکسیزم در این قرن " ، یعنی قرنی که تنها هشت سال از آغاز آن می گذرد ، می دانند ) را مطرح ساخت که بر مجاز بودن حزب کمونیستی به اقدام برای تسخیر قدرت بدون نیاز به بسیج طبقه کارگر تاکید داشت . طرح این بحث مستلزم گسست از تئوری کلاسیک مارکسیستی در عرصه های سیاسی و اقتصادی بود . بحث " حزب و جامعه " نیز روشهای تقویت و رشد حزب کمونیست کارگری از طرق " مکانیزمهای اجتماعی " دیگری غیر از اتکاء به طبقه کارگر را مطرح می نمود . فعالیت در میان طبقه کارگر ( به عنوان رکن اصلی فعالیت کمونیستی ) دیر بازده و دشوار تلقی شد و دربستر اوضاع " متحول " و " متلاطم " و " انقلابی " آن دوران با شتاب سیاسی حزب هماهنگ نبود و لذا بیهوده و بی نتیجه انگاشته شد. بحث دیگر که به نام " سلبی - اثباتی " ملقب گشت ، پیشنهادهای مشخصی برای حزبی که گویا درگیر در فرایند سرنگون ساختن رژیم است داشت . نظرات ارائه شده تحت عنوان " حزب و قدرت سیاسی " ، " حزب و جامعه " و " سلبی -اثباتی " با ترکیبها و تعابیر و تاکیدات متفاوت پایه اصلی و مشترک فعالیت تمام احزاب مشتق و منشعب از حزب کمونیست کارگری اولیه تا کنون بوده است . از آنجا که این نظرات در آزمون زمان و واقعیات سیاسی ناکام ماندند ، پاسخهای متفاوت به معضل حل این ناکامی مبنای شکل گیری سه حزب ( حزب کمونیست کارگری ، حزب حکمتیست ، حزب اتحاد کمونیسم کارگری ) و چند محفل حاشیه ای منشعب دیگر ( افراد پیرامون سایت " مبارزان کمونیست " و محفل ایرج فرزاد که از حکمتیستها جدا شدند ) بوده است . حکمتیستها خود سنت فدایی را از این جهت مسخره می کردند که برای شناسایی انشعابات گوناگون آنها به یک مدرک دکترا نیاز است . به نظر می رسد فردی که امروز در پی آگاهی از چند و چون اختلافات این موجود در این جماعت باشد نیاز به ادامه تحصیل تا همین مقطع را پیدا کرده باشد .
2-2- بحث " سلبی - اثباتی " و شعار " آزادی - برابری "
منصور حکمت در ابتدای بحث خود با صراحت تمام و بدون رو در بایستی تاکید می کند که بحثش " برخلاف سنت کلاسیک تبیین اوضاع سیاسی ، نقش احزاب ، مبارزه انقلابی ، مبارزه کمونیستی ، قیام و هدفهای نهایی و شعارهای اثباتی " است . مطابق این بحث " شم رهبری کمونیستی " در دورانهای انقلابی ( که به اعتقاد حکمت در آن دوران وجود داشت ) اقتضا می کند که جمع آوری نیرو و فعالیت اجتماعی تنها بر اساس نفی و سلب وضع موجود صورت پذیرد ( مثالی هم که برای انجام موفق این تاکتیک می زند خمینی است !! ) و هیچ چیز در مورد آلترناتیو اثباتی حزب گفته نشود چرا که هر نوع تلاش برای تشریح اثباتی اهداف ، " سم است " و " جنبش بالقوه عظیمی که می تواند پشت ما بیاید را تجزیه می کند " .
" ... اگر بگوییم چه چیزی را می خواهیم جایگزین جمهوری اسلامی بکنیم ، این کار سم است . سم است این کار . تاکید می کنم سم است ! اگر می خواهید مردم از شما فاصله بگیرند ، بروید به جای مرگ بر جمهوری اسلامی بگویید چه می خواهید به جایش بیاورید ... "
( منصور حکمت ، سمینار جانبی در کنگره شوم حزب کمونیست کارگری ، اکتبر 2000 )
در ادامه این بحث بود که " سرنگونی " به منظور تثبیت نهایی و دائمی از یک تمایل و آرزو ، از یک مقوله سوبژکتیو ، از یک فاز در حال طی شدن سیاسی ، به مقام یک " جنبش اجتماعی " ( Social Movment) ارتقاء یافت ( به ویژه در سخنرانیهای کوروش مدرسی ) و روکش " طبقاتی " بحث هم ظاهرا از این طریق فراهم گردید که اعلام شد در مقابل این جنبش واحد ، دو افق راست و چپ وجود دارد که بر سر رهبری این جنبش واحد در حال رقابت با هم هستند . معلوم نیست که بر اساس کدام مکتب و دستگاه نظری و تئوری علمی و بر چه اساسی می توان چنین جنبش اجتماعی ای را با این مشخصات را در ایران تعریف کرد و وجودش را اثبات نمود . آشکار بود که چیزی غیر از مصالح سیاسی مقطعی این جماعت سیاسی ، حکم به خلق و تراشیدن چنین "جنبشی" را نداده است. حکمتیستها از این به اصطلاح "جنبش " جمع جبری تمام ظرفیتها و تمایلات سرنگونی خواهی موجود در تمامی لایه های جامعه و از جمله درسطح جنبشهای اجتماعی واقعی ( زنان ، جوانان ، کارگران و ... ) را مراد می کنند که ظاهرا دریک ظرف واحد به نام " جنبش سرنگونی " ادغام شده اند و در جامعه قابل شناسایی هستند و به شکل منظم و روزمره در حال تلاش برای سرنگون ساختن رژیم می باشند (!!) . بر اساس بحث " سلبی - اثباتی " ، در مقابل این جنبش نباید از آلترناتیوهای اثباتی نظیر " سوسیالیزم " ، " جمهوری سوسیالیستی " ، " حکومت کارگری " ، " مزایای نظام سوسیالیستی بر سایر نظامها " و ... صحبت کرد چرا که " سوسیالیزم مردم را رم می دهد " ( به تعبیر کوروش مدرسی ) و " جنبش را تجزیه می کند " ( به بیان منصور حکمت ) . یاد آوری این نکته در اینجا لازم است که این بحث به شکل ضمنی " افتادن " فوری رژیم و ارائه تشکیل یک بلوک ( که بعدها کوروش مدرسی آن را " دولت موقت انقلابی " نامید ) از حزب کمونیست کارگری و سایر سرنگونی طلبان یعنی سلطنت طلبان ، مجاهدین خلق و ... ( و بعدها دوم خردادیهای ظاهرا سرنگونی طلب شده نظیر اکبر گنجی ) را حول یکسری توافقات در بالا ( که کوروش مدرسی بعدا آنها را در قالب " منشور آزادیهای سیاسی " و بعد " منشور سرنگونی " جمع بندی کرد ) پیش فرض داشت و در حاشیه کنگره ای ( کنگره سوم حزب کمونیست کارگری ) طرح شده است که رضا پهلوی نیز به آن دعوت شده بود. در چنین زمینه ای است که شعار " آزادی - برابری " ( بدون اشاره به سوسیالیزم ، حکومت کارگری و یا هر چیز " اثباتی " دیگر ) به رشته و ریسمانی بدل می گردد که تمام مهره ها و قسمتهای این " جنبش " را به هم متصل می سازد و به عنوان پرچم این " جنبش " برافراشته می شود . به عبارت دیگر اهمیت و وزن استراتژیک این شعار از دیدگاه حکمتیستها بیش از وجود این دو واژه ( آزادی و برابری ) بلکه در خلاء و فقدان جزء سومی است که می توانست مبین وجه اثباتی حرکت سوسیالیستی باشد . جزء اثباتی ای که " وحدت جنبش سرنگونی " را که می بایست " پشت " کمونیستها قرار گیرند را با خطر مواجه می سازد و سلاح این جنبش واحد و همه باهم که افتادن حکومت را هدف گرفته است را در مقابل رژیم کند می کند .
" ... شعار هميشگي ما " آزادي و برابري " و مرگ بر جمهوري اسلامي کماکان بيان جنبش آزاديخواهي در ايران است. اين شعاري است که مسئله زن را به جنبش خلاصي فرهنگي و مبارزه براي آزاديهاي سياسي را به تلاش جوانان براي رهائي ازاختناق اسلامي وصل ميکند... "
( کوروش مدرسی ، انقلاب ایران و وظایف کمونیستها )
بنابراین شعار " آزادی - برابری " و " آزادی خواهی و برابری طلبی " از دیدگاه حکمتیستها بمثابه یک " اسب تروا " و نوعی زرنگ بازی سیاسی ( بر مبنای " شم " رهبری ) بر مبنای این پیش فرضها طرح می گردد :
- در ایران " جنبش " واحدی ( بخوان " همه با هم " ) به نام " جنبش سرنگونی " وجود دارد که توده مردم متشکل از تمامی اقشار و طبقات و جنبشها و جریانات را در بر می گیرد و این اقشار کلا یا بخشا منافع مشترکی در پیشبرد این فرایند دارند . ظرف اصلی فعالیت " کمونیستها " در این دوره اساسا این جنبش و تلاش برای به دست گرفتن رهبری و نمایندگی آن و نه جنبش طبقه کارگر و سایر جنبشهای اجتماعی است .
- طرح شعارهای اثباتی در این جنبش ( نظیر سوسیالیزم ، حکومت کارگری و ... ) به ایجاد تجزیه و تفرقه در جنبش می انجامد و اشتباه محض و " سم " است . رهبران " کمونیست " باید بر اساس " شم کمونیستی " خود حول گرهگاههای سلبی و تنها بر اساس نفی وضع موجود و تقابل با رژیم و " نه " گفتن به آن به جذب نیرو بپردازند .
- شعار " آزادی - برابری " با نبود جزء سوم و اثباتی آن ، می تواند بمثابه یک پرچم برای جمع آوری نیرو در دل جنبش همه با هم سرنگونی عمل کند.
- عامل تضمین کننده سوق دادن این شعار و پرچم و جنبش به سمت اهداف جنبش "کمونیستی " ، نه نفس این شعار و سیاست پشت آن که صرفا وجود خود حزب کمونیست کارگری / حکمتیست در راس این تحول است ( در اینجا چاره ای برای فرد نگران جز اعتماد به " نیت حسنه " این حزب باقی نمی ماند! ) . ماهیت " کمونیستی " حزب در این تلقی فرض گرفته شده و از مقدسات است و گویی امری یکسره جدا از پراتیک حزب است.
بدین تریتب تقابل " رژیم " و " مردم " و تکرار مکرر نارضایتی توده ای و ناتوانی رژیم در کانون تمامی تحلیلها و موضعگیریها می نشیند و یکسره جای تحلیل مارکسیستی مسایل و مقولاتی نظیر زمینه های اقتصادی تحولات ، نیروهای محرکه آن ، اهداف ابژکتیو آن ظرفیت طبقات مختلف در جوابگویی به معضلاتی که زمینه انقلاب را می سازند ، وظایف طبقه کارگر در دوره کنونی ، نحوه نمایندگی افق پرولتری در جنبشهای اجتماعی گوناگون و ... را اشغال می کند .
کوروش مدرسی بعدها سعی کرد این بحث را مشخصتر و عملیاتی سازد . تصویب و انتشار " منشور آزادیهای سیاسی " ( که در جریان بحثهای پیرامون آن امکان تشکیل " دولت موقت انقلابی " با اکبر گنجی در صورت فروپاشی رژیم ازسوی مدرسی طرح شده بود!) در دورانی که او بعد از مرگ حکمت لیدر حزب کمونیست کارگری شد محصول چنین تلاشهایی بود که بعد از انشعاب حکمتیستها با ایجاد تغییراتی به " منشور سرنگونی " ( که حاوی محورهایی است که باید مورد توافق تمام گرایشهای اپوزیسیون سرنگونی طلب قرار گیرد ) تغییر نام داد . تکامل و تخمیر بحث " سلبی - اثباتی " در حزب حکمتیست به حدی رسیده است که اخیرا برخی از اعضای آن به این فکر افتاده اند که در راستای به هیات " سلبی " تمام در آوردن حزب بر اساس اقتضائات این مرحله از فعالیت ، عناوین " کمونیست " و " کارگری " از عنوان رسمی حزب حذف شود و تنها به همان " حکمتیست " بسنده شود .
حکمتیستها و در راس آنها کوروش مدرسی نظرات ارائه شده توسط حکمت و تناقضات نهفته در بطن آن را پس از انشعاب از حزب کمونیست کارگری و تشکیل حزب حکمتیست به نهایت منطقی خود رسانده اند . آنها راه زنده و سرپا نگاه داشتن توهم وضعیت " انقلابی " یا " بحرانی " یا " متلاطم " را ( برای حفظ انسجام سیاسی خود ) در توسل به حتمی الوقوع دانستن خطر جنگ و " سناریوی سیاه " و " در هم پاشیدن شیرازه مدنی جامعه " یافتند . راه مقابله با این وضعیت هم از نظر حزب حکمتیست تشکیل " نیروی مسلح حزبی " تعریف شده است . نیروی مسلح این حزب که " گارد آزادی " نامیده شد و در پلنوم سوم کمیته مرکزی حزب تشکیل آن اعلام گردید ، در ادامه بحث " محاصره شهرها توسط محلات " که از سوی کوروش مدرسی از دوران حزب کمونیست کارگری مرتب روی آن تاکید می شد ، شکل گرفت . طبق نظر کوروش مدرسی ایجنت تحولات آتی در ایران " بچه های محل " محسوب می شوند که باید در قالب واحدهای گارد آزادی متشکل شوند . تقلاهای فراوان و ابهام آمیزی از صوری رهبری این حزب و به ویژه کوروش مدرسی صورت گرفت تا این نیرو به عنوان یک نیروی مسلح " اجتماعی " و در تمایز با شیوه سنتی مبارزه مسلحانه در کردستان و همین طور مبارزه چریک شهری ( که روشهای شناخته شده و با سابقه مشخص در چپ ایران بودند ) معرفی گردید که در " بافت محل زندگی و کار مردم تنیده است " و بر خلاف نظر برخی از رهبران حزب حکمتیست ، در تمام مناطق ایران تشکیل شود. فاجعه سال گذشته که دامن چپ دانشجویی را گرفت نشان داد که این در هم تنیدگی اتفاقا چه عواقب وخیمی و وحشتناکی می تواند داشته باشد . حمله آمریکا به عراق و سقوط حکومت صدام و شرایط پیش آمده بعد از آن که امکان دخالتگری حزب دوقلوی حکمتیستها یعنی حزب کمونیست کارگری عراق را در اوضاع این کشور بیشتر فراهم می ساخت ( که البته عملا هیج نتیجه ای برای این حزب در پی نداشت ) در شکل گیری این سراب و طراحی این الگو بر مبنای تا کید بر " عراقیزه شدن " قریب الوقوع ایران بسیار موثر بود .
" از آنجا که :
الف - خطر از هم پاشيدن بنياد هاي زندگي مدني و "عراقيزه" کردن جامعه ايران در پروسه سرنگوني جمهوري اسلامي و يا بعد از آن توسط دار و دسته هاي مسلح اسلامي، قومي و گانگسترهاي سياسي و همچنين توسط دخالت نظامي آمريکا و متحدين اش به يک خطر دائمي در ايران تبديل شده است٬ ....
....داشتن پتانسيل و قدرت نظامي توسط حزب طبقه کارگر يک امر حياتي تبديل است و حزب کمونيست کارگري - حکمتيست براي دادن پاسخ همه جانبه به اين موقعيت "گارد آزادي" را تشکيل ميدهد. .. "
(قرار مصوب پلنوم سوم کميته مرکزي حزب کمونيست کارگري – حکمتيست ، اکتبر 2005 )
ارائه این طرح احتمالا مبتنی بر مفروضات پیشین کوروش مدرسی است :
" ... می شود با ده هزار نفر نیروی مسلح بریزند و سه کاخ رفسنجانی و خامنه ای و خاتمی را بگیرند و حکومت مورد نظر حزب را اعلام کنند ... "
(کوروش مدرسی ، مصاحبه با نشریه " شهروند " کانادا ، تیر 1382 )
اخیرا کوروش مدرسی در آخرین اظهار نظرهای خویش حکم شکست " جنبش سرنگونی " خود ساخته را نیز به دلیل " حاکمیت افق ناسیونالیسم پرو غرب " ( معلوم نیست پس ایشان و سایر رهبران با " شم " کمونیستی در این مدت دراین "جنبش " چه می کرده اند ؟ ! که " افق ناسیونالیسم پرو غرب " حاکم شده و " جنبش را به شکست کشانده است ؟ ) و مصادره شدن آرمانهایش توسط رژیم صادر کرده است و آنچه در صحنه باقی گذاشته است ، حزب خودش می باشد . معنای ضمنی چنین اعلام شکستی این است که نظرات موسوم به " حزب و قدرت سیاسی " و " سلبی - اثباتی " و ... ( که موضوعیت داشتنشان موکول به شرایط متلاطم و بحرانی و انقلابی بود ) فعلا کارایی و موضوعیت خود را از دست داده اند . نتیجه گیری طبیعی از چنین احکامی این است که حزب حکمتیست فاقد هر گونه دستگاه نظری و استراتژی مدون و تعریف شده ( که در عالم سیاست به معنای سرگشتگی کامل است ) می باشد و تا اطلاع ثانوی تمامی اقدامات آن معطوف به خود و درراستای حفظ و تقویت موجودیتش می باشد . جالب تر اینجاست که پس از این همه و در پایان کوروش مدرسی باز هم دست حزب خودش را به عنوان عنوان پیروز این مرحله بالا برده است (!) :
" ... ما تنها نیرویی در صحنه سیاست ایران بودیم که حرف متفاوتی زد. در مقابل کل فضای تحت تاثیر ناسیونالیسم پرو غرب حزب حکمتیست نقطه شروع بحث اش در مورد سرنگونی جمهوری اسلامی این بود که جمهوری اسلامی خودش نمی افتد باید آن را انداخت ( پس چه شد ؟ ) و گفتیم که سنت ناسیونالیسم پرو غرب قادر به سرنگونی جمهوری اسلامی نیست ( پس چرا اجازه دادید در " جنبش سرنگونی " به افق غالب تبدیل شود ؟ و زمینه شکست " جنبش " را فراهم سازد ) (ر ک قطعنامه های کنگره اول و پلنوم های کمیته مرکزی)، باید به این جنبش پرچم و رهبری آلترناتیو داد ( نتیجه این " باید " هایی که از ده سال پیش مرتبا صادر شده اند کی مشخص می شود ؟ ) و فلسفه منشور سرنگونی برای ما همین بود... " ( جملات قرمز داخل پرانتزها از ماست )
( کوروش مدرسی ، شکست ناسيوناليسم ايراني و ملزومات عروج کمونيسم )
" ... برای ما کلید این جنگ حزبی است که در فابریک زندگی روزمره و دم و بازدم جامعه ادغام شده است می باشد . ما بدون یک حزب سیاسی توده ای کمونیستی قدرتمند در میان مردم و قبل از سرنگونی رژیم و در عین قدرت جمهوری اسلامی راهی وجود ندارد ... " ( تاکید در داخل خود متن است )
" ... باید قدرتی وجود داشته باشد که بتواند مردم را متشکل سازد و مردم بتوانند در آن سازمان پیدا کنند . این مربوط به بعد از قیام نیست . همیت امروز به آن نیاز هست ... یکی از ابعاد جواب به این ضرورت گارد آزادی است ... "
( کوروش مدرسی ، شکست ناسیونالیسم و ملزومات عروج کمونیسم و همچنین سخنرانی در آخرین کنگره حزبی )
معنای چنین استنتاجاتی این است که تا زمان احیای مجدد " جنبش سرنگونی " و موضوعیت یافتن بحثهای قدیمی ( حزب و قدرت سیاسی ، سلبی - اثباتی و ... ) ، حزب می باید خود را از طریق مانورهای شاخه مسلحش در نوار مرزی و ابراز وجود در فضای اینترنتی و رسانه ای مطرح نگاه دارد . توافقها و سازشهای علنی اخیر با اتحادیه میهنی کردستان ( گروه جلال طالبانی ) نیز جهت حفظ و تضمین این سطح از ابراز وجود صورت پذیرفت . اصطلاح " سکتاریسم " به معنای تقدم منافع سازمانی بر جنبشی می باشد و در جنبش کمونیستی نیز این اصطلاح معنای مقدم شمردن منافع خود بر منافع طبقه کارگر را می دهد . این خصوصیت ذاتی خط سیاسی خواهد بود که خود علنا اعلام کند قرار است بدون پشتیبانی طبقه کارگر دست به تصرف قدرت سیاسی بزند و مهمترین عامل دگرگون کننده اوضاع را حزب خویش معرفی کند . برای هر حزب و سازمانی که تحلیلش این باشد که عنقریب با حمله نظامی قوای خارجی شیرازه مملکت از هم خواهد پاشید و هر محله و کوی برزن قرق یک دار و دسته سیاسی خواهد بود و " مهمترین پروژه کمونیستها از هفتاد سال پیش تا کنون " را تبدیل حزب خودش به یک حزب " توده ای و مدرن " آن هم در شرایط اختناق تعریف کند ، طبیعی است که مقولاتی نظیر تعریف استراتژی سوسیالیستی برای جنبشهای دموکراتیک ، نحوه تعریف افق پرولتری در مقابل این جنبشها ، طرق تبدیل آنها به متحدین استراتژیک طبقه کارگر و ... معنا و موضوعیتی نداشته باشد و حتی خنده دار جلوه کند . چنین حزبی در پی تشکیل و تقویت فوری دار و دسته نظامی خود خواهد بود تا وسعت مناطق تحت نفوذش در آینده را افزایش دهد . برای چنین حزبی نظیر حزب حکمتیست روی آوری به جنبشهای اجتماعی تنها می تواند با دو هدف صورت پذیرد :
- ارائه تصویری از حزب یه منزله حزب قدرتمند و ذی نفوذ در سطح جامعه به منظور جذب اعضای بیشتر و توجهات عمومی . برای این هدف این حزب چاره ای جز علنی کردن نفوذش در سطوح مختلف جامعه و تبلیغ پیرامون آن از طریق اینترنت و رسانه ها و سخنرانیها و ... ندارد لذا تقابل و ضدیت این روش با امنیت فعالین اجتماعی چپ در داخل اجتناب ناپذیر خواهد بود. برگزاری آکسیون در داخل به هر نحو و به هر بهایی از روشهای بسیار مهم در این رویکرد است چرا که می تواند خرج تبلیغات و مانورهای حزب برای حدود یک سال ( و یا حتی بیشتر) را فراهم آورد لذا در برخی موارد کل فعالیت روتین فعالین در جنبشهای اجتماعی در تهیه مقدمات برای برگزاری آکسیونها در فاصله بین دو مناسبت تعریف و خلاصه می شود لذا آکسیونیسم ( قرار دادن برگزاری آکسیون به مناسبتهای مختلف بمثابه محور اصلی فعالیت و یک هدف در خود و بمثابه هم استراتژی و هم تاکتیک) سبک کار غالب در چنین گرایشهایی است. قربانی کردن امنیت فعالین چپ و بالا بردن ریسک امنیتی مبارزات آنان بهایی است که در قبال مطرحتر کردن و پرآوازه تر کردن نام حزب پرداخت می شود . اشارات مکرر رهبران حکمتیست ( و به درجات کمتر سایر احزاب کمونیست کارگری ) به نفوذشان در جنبش دانشجویی و کانونهای فکری و فرهنگی در دانشگاههای ایران تنها به بلاهت و بی مسئولیتی مفرط رهبرانش بر نمی گشت بلکه از نتایج الزامات گریز ناپذیر چنین سیاستی بود . بعد از حواد 13 آذر ماه سال گذشته در قسمت " پاسخ به سوالات " سایت شخصی کوروش مدرسی این سوال قرار داده شده بود که " علنی و آشکار ساختن نقش حزب در جنبش دانشجویی بر چه اساسی انجام شده بود ؟ " . جواب وی هر چه که باشد از این واقعیتی گریزی نیست که ضدیت با امنیت فعالین سیاسی و اجتماعی چپ در داخل در بطن این سیاست و این نوع رویکرد به جنبشای اجتماعی نهفته است .
- عطف توجه به جنبشهای اجتماعی بمثابه محیطهایی مناسب و مساعد برای جذب کادر حزبی که در " کمیته های کمونیستی " بمثابه سلولهای پایه ای حزب حکمتیست متشکل می شوند و ظاهرا قرار است محور کار آنها درگیر شدن در " سوخت و ساز اجتماعی " باشد اما نیروی آنها - چنانکه سابقه این امر نیز نشان داده است - عملا مصروف تبلیغات مستقیم حزبی می گردد . روش دیگر کانالیزه کردن نیروی این افراد سازمان دادن آنها درواحدهای " گارد آزادی " است که طبق نظر کوروش مدرسی ( و حتی بر خلاف نظر افرادی مانند محمود قزوینی در سطح رهبری حزب ) می بایست در سراسر ایران ایجاد گردند . این مساله علاوه بر اینکه باعث دلزدگی آنان از فعالیت جنبشی می گردد و آنان در یک محیط سکتی و فرقه ای محصور می سازد ، به دلیل خصلت ضد جنبشی عریان خود امنیت خود این فعالین را بیش از پیش در معرض خطر قرار می دهد . تنی چند از حکمتیستها مدتی این سیاست را در قابل جنبش کارگری دنبال کردند اما چون این تست در آن فضا مطلقا جواب نداد ، با پرتاب کردن چندین فحش و برچسب و به بهانه " پیوند خوردن با بستر اصلی چپ در جامعه " (؟!) نهادهای موجود در جنبش کارگری را ترک کردند . در جنبش دانشجویی متاسفانه این سیاست بخشا جواب داد که زمینه ساز وقوع فاجعه سال گذشته گردید .
بنابراین سیاستهای حکمتیستها در جنبشهای اجتماعی دچار یک تناقض پایه ای ناشی از ناهمخوانی منافع جنبش و اهداف حزب است . دقت کنید که بحث اصلی در اینجا بحث بر سر حق داشتن یا نداشتن و مجاز بودن یا نبودن احزاب برای فعالیت در قالب جنبشهای اجتماعی نیست. بحث بر سر نوع فعالیتی است که این احزاب قرار است در جنبشهای دموکراتیک انجام دهند و جایگاهی است که فعالیت جنبشی در دستگاه سیاسی و راهبردی آنان دارد. دقیقا در این نقطه است که تناقضی آشکار بین مشی رسمی و علنی و عملی حزب حکمتیست با مصالح پیشروی جنبشهای دموکراتیک عیان می گردد و اگر این مساله در گذشته یک بحث صرفا نظری و تحلیلی بود ، با وقایع سال گذشته چپ دانشجویی اکنون سابقه تاریخی نیز یافته است و مبتنی بر فاکت است . این تناقض عمیق ، در بهترین حالت با سیستماتیزه کردن یک دورویی و ریاکاری سیاسی ( و یا التقاط و یا " تقیه " ) از جانب فعالین وابسته به این حزب در جنبشهای اجتماعی و در بدترین حالت با قمار کردن با سرمایه های جنبش همراه خواهد بود . این مساله در بدو امر یک مساله پایه ای و مربوط به سیاست است و نه یک مساله فنی و در چارچوب تلفیق مناسب کار مخفی و علنی . بنابر یک سنت سیاسی و جا افتاده سیاسی در جهان ، می بایست از فعالیت احزابی که در سیاستهایشان منافع جنبشهای اجتماعی مشخص جایگاهی مستقل ندارند جلوگیری کرد چون مشخص است که این حزب بنابر سیاست اعلام شده و آشکارش و اهداف و معتقدات سیاسی اش قصد خیمه شب بازی در جنبش مربوطه را دارد و ممکن است به واسطه اعمالش ضربات جبران ناپذیری به اهداف تعیین شده جنبش وارد کند. همان گونه که در مقاله " وضعیت فعلی و گامهای ضروری " اشاره شده بود تعریف چنین موازینی از نشانه هایی رشد و بلوغ جنبشهای اجتماعی است و مثالهای تاریخی متعددی هم برای این مساله در خود جنبش چپ موجود است : به محافظه کاران و کاتولیکها که آشکار است جنبش کارگری جایی در راهبرد سیاسیشان ندارد ، حق ورود به تشکلهای کارگری داده نمی شود و در شوراهای کارگری روسیه نیز تنها به احزاب سوسیالیست ( بلشویک ، منشویک و اس . آر حق فرستادن نماینده مستقیم به هیات اجرایی داده می شد .
3 - زمینه های عینی و جلوه های ریاکاری حکمتیستها در جنبشهای اجتماعی
طرح بحث سلبی - اثباتی در جنبشهای اجتماعی موجود در جامعه ایران در مقطع کنونی با موانع عمده و عدیده ای مواجه بود . روند عینی انکشاف مبارزه طبقاتی در این جنبشها و پلاریزاسیون فزاینده این جنبشها حول قطبهای سوسیالیسم و لیبرالیسم مجالی به طرح چنین مباحثی نمی داد . فعالین چپ و سوسیالیست در جنبشهای اجتماعی ( به ویژه جنبش کارگری و جنبش دانشجویی ) نه تنها طرح آلترناتیو سوسیالیسم و راهکارهای سوسیالیستی را " سم " و " اشتباه محض " نمی دانستند که به ارائه و تبلیغ گسترده آن در سطح جنبشهای اجتماعی و دفاع همه جانبه از آن در مقابل نسخه های بدیل ( نظیر لیبرالیسم و ناسیونالیسم در اشکال قومی و ملی ) دست زدند و پیشروی و مطرح گشتن آنها در سطح جامعه اصولا با چنین شیوه ای میسر گشت. در مجادلات اخیر دیده می شود که یکی از روشهای اصلی مقابله حکمتیستها ( ویا نخودیهایی مثل مسئول سایت " آزادی بیان " ) در مقابل منتقدینشان اشاره به این وقایع و دستاوردها ( و تلویحا ریختن آنها در جیب خودشان ) و قرار دادن آنها در مقابل منتقدین می باشد . این سر آشپزهای مطبخ " سلبی - اثباتی " و " آزادی - برابری " فراموش کرده اند که اولا تحصیل چنین دستاوردهایی اساسا بدون زیر پا گذاشتن و تخطی عملی از نظراتی نظیر " سلبی - اثباتی " و سیاستهای محوری و اعلام شده حکمتیستها و فراروی از شعار " آزادی - برابری " صرف امکان پذیر نبود و ثانیا اعتراض اصلی منتقدین به حکمتیستها ، ضربه ای است که آنان با فعالیتهای سکتاریستی خویش بر این دستاوردها و بر استراتژی تعیین شده جمعی وارد آوردند . حکمتیستها به خاطر تناقض سیاستهای حزبشان با اهداف فعالین چپ و سوسیالیست در جنبش اجتماعی ، چاره ای جز این نداشتند که خود را ظاهرا همراه و همگام با این اهداف نشان دهند اما در نهان و از طریق همین کانالهای موجود تحقق اهداف حزبی و فرقه ای خویش را نیز دنبال کنند و همین موجب ایجاد گره و تناقضی در چپ دانشجویی گشت که ضربه آذرماه سال گذشته را در پی آورد .
3-1- کوروش مدرسی لیدر حزب حکمتیست در زمستان سال گذشته ( پس از وقایع آذر ماه ) مصاحبه ای انجام داد و در بخشی از آن به موضع گیری در مورد مسایل چپ دانشجویی و از جمله شکل گیری گرایشهایی نظیر " دانشجویان سوسیالیست " و " دانشجویان انقلابی کرمانشاه " و ... پرداخت . این مصاحبه از جهات گوناگون قابل توجه است . کوروش مدرسی در این مصاحبه می گوید ( ما از طولانی بودن نقل قول عذر می خواهیم اما نظر به لزوم انعکاس تمام و کمال نظرات گوینده ، نقل نسبتا کامل آن را لازم می دانیم ) :
" ... اما جنبه دیگر قضیه این است که این جریان های سیاسی و حزبی { منظور اودانشجویان سوسیالیست و دانشجویان انقلابی کرمانشاه و.... است } را با دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب مقایسه کنید. این اشتباه است. این مقایسه، مقایسه مع الفارق است؛ مقایسه سیب و پرتقال است. اینها دو موجود مختلف هستند.
در جامعه ایران نمی شود سازمان مارکسیستی علنی درست کرد، در نتیجه کسی که به خودش می گوید مارکسیست، بخودش می گوید چپ کارگری، کسی که به خودش می گوید سوسیالیست، کسی که به خودش می گوید آنارکو سندیکالیست یا آنارکو مارکسیست، دارد نه یک سازمان توده ای علنی بلکه یک حزب درست می کند. گروه سیاسی درست می کند.
اما فعالیت کمونیستی فعالیت در محیط دانشجویی نیست یا سازمان کمونیستی سازمان دانشجوئي نیست. حرکتی است برای تصرف قدرت سیاسی، فعالیتی است برای سازمان دادن یک انقلاب، این دیگر نه کار سازمان دانشجوئی بلکه کار یک حزب سیاسی است. در نتیجه، راه انداختن دانشجویان کمونیست، یا سوسیالیست، یا چپ کارگری و غیره در واقع راه انداختن یک گروه و یا سازمان سیاسی و یا شاخه دانشجوئی چنین جریاناتی است. اینها در واقع دارند گروه سیاسی درست میکنند، رفته اند گروههای کمونیستی، سوسیالیستی، آنارکو مارکسیست یا آنارشیستت یا هرچه اسمش را گذاشتند درست میکنند. در شرایط امروز ایران این کار را نمیشود علنی انجام داد. دیگر به قول معروف شتر سواری دولا دولا نمی شود، شما نمی توانید از یک طرف یک سازمان مارکسیستی باشید ولی تحت حاکمیت جمهوری اسلامی علنی باشید! و از طرف دیگر بروید خودتان را با یک سازمان علنی طرف حساب بکنید که محذورات خودش را دارد. شما نمیتوانید چنین سازمان علنی را با مسائلی روبروی کنید که حتی حرف زدن در موردش برایش هزینه دارد. مثال میزنم، فرض کنید شما به عنوان یک آنارکو مارکسیست می توانید وارد بحث نقد مثلا کمونیسم کارگری یا خط حزب حکمتیست شوید. حق دارید، خیلی هم خوب است، ما از آن استقبال میکنیم. و ما به عنوان حزب حکمتیست می توانیم جواب شما را بدهیم و وارد بحث شویم. ولی دانشجوی آزادیخواه و برابری طلب که نمی تواند وارد این بحث شود! اگر این کار را بکند چوب در آستینش می کنند. اتفاق فریبنده این است که در چنین بحثی با دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب شما میتوانید ادعا کنید که "چپ تر" هستید. اما در واقع شما را باید با احزاب کمونیست مثل ما مقایسه کرد، آنوقت تماما راست از کار در می آئید. چون اگر مثل ما حرف بزنید دستگاه اطلاعات رژیم ده ثانیه به شما مجال نمیدهد که علنی زنده بمانید. برایتان هزینه خواهد داشت. در نتیجه می بینید که بنظر می آید این دانشجویان مثلا سوسیالیست یا دانشجویان آنارکومارکسیست یا مارکسیست آنارشیست، در مقابل دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب چپ هستند، ولی در واقع مستقل از اینکه خودشان بخواهند یا نه راست هستند. مجبور می شوند راست باشند. من کاری به انگیزه شان ندارم، اینها همه انسانهای خوبی هستند که دارند فعالیت می کنند، ولی در واقع باید آنها را با احزاب سیاسی مقایسه کنید، اگر ایشان چپ کارگری است می گویم چرا شما به خودتان نمی گوئید کمونیست کارگری، چرا به خودتان نمی گوئید کمونیست؟ اگر به خودتان می گوئید کمونیست و ایستاده اید در جمهوری اسلامی و فعالیت می کنید آن وقت یک بیانی از کمونیسم را در پیش بگیرید که برای جمهوری اسلامی قابل تحمل است. و این سم است. چون مجبور میشوید که به یک کمونیسم بی پراتیک، اینترنتی که در دنیا رگه خیلی هم شناخته شدهای است، تبدیل شوید. بنظر من این چاله ای است که جمهوری اسلامی آگاهانه جلوی مارکسیسم ایران، جلوی چپ تازه به میدان آمده ایران باز کرده و آدمهای مارکسیست آن جامعه بخصوص، کمونیستهای آن جامعه باید دقت کنند که اگر می خواهند سازمان کمونیستی درست کنند این ربطی به دانشجویان آزادیخواه و سندیکای شرکت واحد و این تشکلهای علنی ندارد. اختلاط این دو هم کار خودشان را خراب می کنند هم کار آنها را، هم خودشان را به گرفتن می دهند هم آنها را. تمام تلاش جمهوری اسلامی این است که این تشکل های علنی را زیر زمینی کند. خوب اینها اگر فعال باشند به این پروسه کمک می کنند و اگر نباشند مثل خیلی ها به یک موجودات بی خاصیت درازگو تقلیل پیدا میکنند. فقط به این و آن گیر می دهند. بطور علنی با آدم ها و سازمان های علنی وارد بحثهائی می شوند که برایشان "هزینه دارد". باید حواسمان باشد و مواظب باشیم. .. "
( به نقل از " پرتو " شماره 12 ، تاکیدها از ماست )
در این سطور چکیده نظرگاه حکمتیستها در مورد جریان دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب به طور خاص و رویکرد آنها در قبال چپ دانشجویی به طور عام مشخص می گردد . در اینجا اشاراتی گذرا به مطالبی در خصوص شیوه های فعالیت احزاب لازم به نظر می رسد :
اساسا مقوله " سازمانهای اقماری " ، یعنی سازمانهایی که در جنب سازمان اصلی حزب و با استقلال نسبی از آن اما در جهت منافع آن فعالیت می کنند برای همه احزاب غالبا به دو شکل مطرح می گردد : نخست سازمانهای پیشتاز حزبی به معنی جمعی از وابستگان یک حزب که در رابطه با یک عرصه مشخص اجتماعی و در قالب یک سازمان دارای استقلال نسبی به فعالیت مشغولند مانند سازمانهای زنان و جوانان احزاب کمونیست در مناطق گوناگون که بمثابه بازوی این احزاب در عرصه های اجتماعی مختلف عمل می کنند و در شرایط دموکراتیک این ارتباط علنی و آشکار است . به عنوان مثال " اتحادیه دانشجویان کمونیست " (UEC) سازمان دانشجویی حزب کمونیست فرانسه است و یا " اتحادیه جوانان کمونیست " (YCL) در آفریقای جنوبی که به عنوان شاخه جوانان حزب کمونیست آفریقای جنوبی فعالیت می کند و یا " ژنوتدل " که سازمان زنان حزب بلشویک بود.
شکل دیگر سازمانهای اقماری احزاب در کشورهای گوناگون که فعالیت آنها و ارتباطات آنها با حزب ، صورت پیچیده تری از سازمانهای پیشتاز دارد ، سازمان جبهه ای ( front organization ) است . منظور از سازمان جبهه ای ، سازمانی است که توسط یک سازمان دیگر که برای سازمان جبهه ای حکم سازمان مادر ( parent group ) دارد تشکیل و به شکلی غیر علنی هدایت می شود تا منافع سازمان مادردر اشکال غیر مستقیم و به نامی دیگر دنبال شود . تشکیل سازمان جبهه ای محدود به عرصه سیاسی نیست . برای سازمانهای تجاری ، مذهبی ، امنیتی ، جنایی و تبهکار و ... نیز این روش ، روش شناخته شده و جافتاده ای است . برای مثال در عالم اقتصاد و تجارت کمپانیهای بزرگ به تاسیس " موسسات پوششی " ( shell corporation ) اقدام می کنند تا موسسه مادر از مسئولیتهای حقوقی ای که متوجه آنها و عایداتشان می شود مبری بمانند . شورای روابط آمریکا - جهان اسلام در آمریکا از طرف شخصیتهای سکولار و نهادهای امنیتی متهم به فعالیت به عنوان سازمان جبهه ای حرکت مقاومت اسلامی در فلسطین ( حماس ) است و یا " انجمن مسلمانان بریتانیا " نهادی وابسته به اخوان المسلمین به شمار می رود .
در عرصه سیاست تشکیل سازمان توده ای به این جهت است که در شرایط خاص ( مثلا حاکمیت سرکوب و اختناق ، ممنوعیت و یا عدم تمایل سازمان مادر از ابراز وجود در برخی ظرفیتها و ... ) و یا با اهداف خاص ( تاثیر غیر مستقیم بر افکار عمومی ، ایجاد جو و فضای تبلیغاتی ، جذب و مخاطب قرار دادن اقشاری که جلب آنها به برنامه های سازمان مادر به شکل مستقیم امکان پذیر نیست و ... ) منافع سازمان مادر به شکل غیر مستقیم و از طریق سازمان جبهه ای ( بدون آشکار شدن رسمی روابط این دو و جلب توجه ) دنبال شود . بنابراین گلوگاه چنین روش و سیاستی تامین منافع سازمان مادر در اشکال غیر مستقیم ، با کمترین هزینه و مسئولیت و با ابزارهایی که دارای استقلال رسمی و نسبی هستند می باشد . به عنوان مثال " شین فن " سازمان جبهه ای جمهوری خواهان ایرلند بود و یا استقلال طلبان باسک در اسپانیا که در قالب حزب باتوسونا فعالیت می کردند ، عملیات مسلحانه خود را از طریق سازمان جبهه ایشان یعنی " اتا " که در فاز نظامی به فعالیت می پرداخت پی می گرفتند .
در تاریخ جنبش کمونیستی نیز تشکیل سازمانهای جبهه ای سابقه طولانی ای دارد . تشکیل سازمانهای جبهه ای از سوی کمونیستها در سنت کمینترن یا با هدف تداوم فعالیت علنی و یا نیمه علنی در شرایط سرکوب و اختناق دنبال می شد و یا با هدف جذب اقشاری دیگر غیر از طبقه کارگر و سمپاتها به فعالیتهای حزبی و قرار دادن آنها در راستای سیاستهای حزبی در دستور کار قرار می گرفت . به گزارش کمیته امنیتی سنا در سال 1955 ، کمینترن و شاخه آن در آمریکا یعنی حزب کمونیست آمریکا در دهه های 30 و 40 ، هشتاد و دو سازمان جبهه ای در آمریکا تشکیل داده بودند . در تاریخ معاصر ایران ، حزب توده در سالهای دهه 20 به ویژه پس از حوادث بهمن 1327 اقدام به تشکیل سازمانهای متعدد جبهه ای ( تشکیل سازمانهای صلح ، فعالیت در بین زنان و روشنفکران و هنرمندان ،انجمنهای سواد آموزی و ... ) کرد که اتفاقا نمونه موفقی هم در عرصه فعالیتهای دانشجویی به دنبال داشت که همان " سازمان دانشجویان دانشگاه تهران " " بود .
هدف از ذکر این مقدمه اراده توضیحاتی در جهت آشنایی با روش برخورد حکمتیستها در قبال چپ دانشجویی و کلا جنبشهای اجتماعی است. همانطور که از اظهارات مدرسی پیداست ، به نظر آنها اصولا هر جریان دانشجویی که خود را چپ معرفی می کند باید سازمان توده ای وابسته به یک حزب خاص باشد وگرنه اساسا چپ نیست و حتی عملا در مسیر همکاری با رژیم قرار دارد . در نظر آنان تشکل و سیاست مستقل چپ و سوسیالیستی در جنبشهای اجتماعی بی معناست . تنها قالی که آنها برای فعالیت در عرصه چپ دانشجویی به رسمیت می شناسند و در جهت آن می کوشند ، تشکیل سازمان توده ای است. برای آگاهی از نوع سیاست و برخورد حکمتیستها نسبت به مسائل چپ دانشجویی و به ویژه نگرششان به دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب ، آگاهی از این نکته با اهمیت است . این نگرش تبعات وسیعی برای هر جریان چپ دانشجویی داشته و خواهد داشت . مدرسی حتی ابایی ندارد که در این مصاحبه به نحو نسبتا آشکاری ، دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب را حکمتیستهایی معرفی کند که در بحث با گرایشهای مخالف مجبور به " تقیه " هستند و به این خاطر نمی توانند به بحث متقابل بپردازند ( "... وارد بحث نقد مثلا کمونیسم کارگری یا خط حزب حکمتیست شوید. حق دارید، خیلی هم خوب است، ما از آن استقبال میکنیم. و ما به عنوان حزب حکمتیست می توانیم جواب شما را بدهیم و وارد بحث شویم. ولی دانشجوی آزادیخواه و برابری طلب که نمی تواند وارد این بحث شود!..." ) . دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب باید آگاهی کامل از وجود و تبعات چنین نگرشی در بین حکمتیستها و رهبری آنان داشته باشند . اگر دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب می کوشند که جریان مستقلی باشند ، مهمترین مساله بیش و پیش از هرچیز اعلام و اثبات استقلالشان به حزبی است که تصویر ایده آلش از چپ دانشجویی ، سازمان توده ای وابسته به حزب خودشان است و بدش هم نمی آید که در افکار عمومی نیز چنین تصویری وجود داشته باشد . اعلام این استقلال همراه با فحاشی و انگ زنی و ... خطاب به منتقدین و تحت فشار آنها پاسخگوی نیازبه استقلال واقعی و استقلال سیاسی و راهبردی این جریان ازحکمتیستها نیست .
به علاوه همانطور که پیشتر گفتیم ، بحث اصلی بر سر مجاز بودن یا نبودن وجود گرایش و فعالیت حزبی در بین فعالین اجتماعی و جنبشهای اجتماعی نیست . هر کمونیستی علاوه بر اینکه نمی تواند با اصل تحزب مخالف باشد ، به آزادی افراد بر سر انتخاب هر حزبی برای فعالیت از سوی فعالین جنبشهای اجتماعی احترام می گذارد . بحث در اینجا و در این مورد مشخص بر سر موضوع دیگری است . مبنای موضع جکمتیستها در قبال جنبش دانشجویی را می توان در قالب این عبارت فشرده کرد : " جنبش و استراتژی هیچ چیز است و سازمان توده ای همه چیز " . از نظر آنها خط صحیح کمونیستی یک جریان چپ در جنبشهای اجتماعی به واسطه انتساب آن به یک حزی کمونیستی ( و صد البته حزب خودشان ) به دست می آید و نه با اتکا ء به یک استراتژی سوسیالیستی . همانطور که تاریخا در جنبش کمونیستی در سطح جهانی نیز مشخص گردیده است ، اگر منافع و سیاستهای حزبی کمونیستی ( در شرایط سرکوب و اختناق و غیر قانونی بودن آن حزب ) در راستای منافع و مصالح و سیر حرکت جنبش اجتماعی ای که در آن به فعالیت مشغول است و در جهت نیل به مطالبات آن قرار داشته باشد ، مشکل و تناقضی پیش نمی آید و نمی توان سد راه فعالیت احزاب در این جنبشها شد . اما در مقطع کنونی در ایران و در این مورد خاص یعنی حزب حکمتیست همانطور که با وقایع سال گذشته در جنبش دانشجویی نیز مشخص گردیده است ، دره عمیقی بین منافع و سیاستها و برنامه های اعلام شده این حزب و منافع جنبش دانشجویی ( و کلا جنبشهای اجتماعی ) و بخش چپ آن وجود دارد و ابن دو مقوله در حالت متضاد و متناقض با یکدیگر قرار دارند. در چنین شرایطی است که وجود چنان نگرشی در بین رهبری حزب حکمتیست می تواند مانند گذشته نتایج وخیمی برای چپ دانشجویی و کمونیستهای مستقل و غیروابسته به این حزب در برداشته باشد.
به علاوه گرانیگاه و نقطه ثقل حرکت ، فعالیت و تصمیم گیری یک سازمان جبهه ای ، حفظ منافع گروه مادر و همچنین امنیت آن است بدین معنی که سازمان توده ای باید بکوشد که بی خطر جلوه کند و جلب توجه ننماید و اگر بین مبارزه برای افزایش حدود مجاز آزادی بیان ( سطوح بالاتر مبارزه به جای خود ) منافع گروه مادر تضادی حاصل آمد ، جانب دومی را بگیرد . این انتخاب بدین شکل توجیه خواهد شد که کمونیستی بودن یک خط و تصمیم سیاسی نه از محتوا و نتایج عملی آن بلکه از اتکای آن به منافع حزبی که خود را " کمونیست " می داند ناشی می شود . این تناقض دوم در مورد مشخصی که ما مد نظر داریم ، باعث می شود که کوروش مدرسی با پررویی و تشر از فعالین اجتماعی می خواهد که از فعالیت تحت عنوان چپ و سوسیالیست خودداری کنند و گرنه در مسیر تامین منافع رژیم قرار می گیرند . این نکته بسیار مهم و قابل توجهی است چرا که نشان می دهد سیاست حکمتیستها در جنبش دانشجویی نه تنها در تضاد و تناقض با منافع و مصالح چپ دانشجویی قرار دارد بلکه عقب نشینی از دستاوردهای تا کنون به دست آمده را توصیه می کند.
این موضع حکمتیستها در قبال دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب است که کوروش مدرسی به شکل ناموفقی در مصاحبه خود می کوشد آن را در پوشش محذورات فنی و رعایت امنیت فعالین مطرح نماید ( عملکرد وابستگان حزب او هم به طور واقعی نشان می دهد که آنان تا چه اندازه دغدغه حفظ امنیت فعالین داخل کشور را دارند ) . اما این موضع در بدو امر و در برخورد با واقعیات چپ دانشجویی و سطح پیشروی آن با دو تناقض عمده روبروست : نخست اینکه بخش عمده دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب چنین درکی از جریان خود ندارند . خود را چپ و سوسیالیست می دانند و سازمان خود را آشکارا یک سازمان چپ معرفی می کنند و ابدا در این تصورموهوم که این کار آنان به شکل گیری یک " مارکسیزم قانونی " مطلوب رژیم منجر می شود با آقای مدرسی شریک نیستند . درست است که آنها خود در گیر تناقضی بین پیوند دادن شعار " آزادی - برابری " با یک هویت چپ هستند اما درک بخش عمده ای از دانشجویان باید و نباید های صادر شده از سوی مدرسی را زیرپا می گذارد .
دوم اینکه چنین درک و ذهنیتی از فعالیت چپ در جنبش دانشجویی یکسره در تقابل با دستاوردهای تحصیل شده در چپ دانشجویی قرار دارد و لازمه عمل کردن به این رهنمودها عقب نشینی از چنین دستاوردهایی است. یکی از دستاوردهای بزرگی که چپ دانشجویی بر حاکمیت تحمیل کرده است ، همین امکان فعالیت با نام سوسیالیست و مارکسیست در سطح علنی و موضع گیری در مورد مسایل مختلف می باشد . اصولا آشکار گشتن ظهور نسل جدیدی از چپ و طرح چنین مساله ای در جامعه و فضای سیاسی جز با تحصیل چنین حقی ممکن نگشت . طبق منطق مدرسی دانشجویانی که تصمیم گرفته اند تحت عنوان چپ و سوسیالیست در جنبش دانشجویی و حول یک استراتژی سوسیالیستی فعالیت کنند ، اصولا به انجام فعالیت کمونیستی مشغول نیستند و خودشان احتمالا خبر ندارند. طبق منطق او آن رفقایی که پرچم " یا سوسیالیسم یا بربریت " را در در روز 16 آذر 1385 در دانشگاه بلند کردند ، شعار زنده باد سوسیالیسم را سر دادند و از حقانیت سوسیالیسم به شکل پیگیر در مقابل دشمنان طبقاتی در بحثهای کتبی و شفاهی و در جدالی نابرابر از لحاظ امکانات به دفاع برخواستند ؛ ... همه اینها نادانسته راست روی می کرده اند و با شکل دادن به نوعی " مارکسیسم علنی و قانونی " آب به آسیاب رژیم می ریخته اند . درمقابل آنها که به نفع حزب او شعار روی دیوار نوشتند و برای تلویزیونش فرستادند و در مراسم 16 آذر 1383 علی رغم مخالفت برنامه ریزان چپ مراسم ، پوسترهایی با آرم حزب حکمتیست را به شکل کفتری در میان جمعیت پخش کردند و در رفتند و یا قصد داشتند خاطره " دلاوران جاده جوجه سازی " را در خیابانهای تهران تکرار کنند و فاجعه آفرینی نمایند مشغول فعالیت کمونیستی جدی و واقعی بوده اند . سوسیالیستهایی که با طرح آشکار تعلق سیاسی و طبقاتی خویش در عرصه های گوناگون جامعه به مبارزه مشغولند ، " رگه " های " اینترنتی و بی پراتیک " و " بی خاصیت و درازگو " هستند آن وقت " نوابغی " که در جایگاههای گوناگون تشکیلات حزب او از طریق چت رومها چپ و راست فتاوی تشکیل " کمیته های کمونیستی " صادر می کنند در حالیکه خود هنوز متوجه تفاوت فعالیت کمونیستی در بین جوانان و انتشار مجلات پورنوگرافیک نشده اند، پراتیک ترین ، واقعی ترین و زمینی ترین " کمونیستها " ی دنیا هستند !! امر حکمتیستها در جنبشهای اجتماعی ، جذب کادر حزبی ، تشکیل سلولهای حزبی ، تشکیل شاخه های نظامی گارد آزادی و در یک کلام تقویت حزب خودشان است و نه پیشبرد منافع این جنبشها بر طبق یک استراتژی سوسیالیستی . اظهارات کوروش مدرسی نشان می دهد که آنها حتی دغدغه گسترش مرز مجاز آزادی و بیان و ... ندارند و تنها به دنبال پوشش مناسب در جهت فربه کردن بدنه حزبی خویشند. با این محاسبه ، طبیعی است که هر چه ورودی جریان گل و گشادتر و مرزهای تعریف شده هر چه مبهم تر و وسیعتر و " بی خطر " تر باشند ، عرصه برای مانورهای مورد نظر آنان فراهم تر است .
چپ دانشجویی با فعالیت و کارنامه چند ساله خود عملا جواب کوروش مدرسی را داده است : زیر پرچم سوسیالیزم و به نام سوسیالیست و مارکسیست در عرصه جنبشهای اجتماعی مبارزه کردن " چاله " نیست . " چاله " و از آن بدتر " چاه " انتهای آن مسیری است که شما پیش روی مبارزان چپ گشوده اید و آنها را به سمت آن فرا می خوانید . سرنوشت فعالینی که با شما همراهی کردند و از مبارزین اجتماعی تاثیر گذار به تعدادی افراد پراکنده و بی تاثیر در اقصی نقاط عالم تبدیل گردیدند ، خود بهترین گواه بر این است که راه چیست و چاه کدام است .
اما نظرگاه خود دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب در مورد ماهیت جریان خودشان چیست و بر این اساس چه برنامه ای برای آن دارند و چه آینده ای برای آنان پیش بینی می کنند ؟ در پاسخ به این سوال است که به تناقضات متعددی برخورد می کنیم که می توانند به استنتاجات و شقوق متفاوت و یا حتی متنافری بدل گردند . البته متاسفانه در رابطه با این گونه سوالات اساسی ، غیر از بیانیه های تهییجی و تبلیغی کوتاه ، دیدگاهی منسجم و متونی پایه ای از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلبدر دست نیست و ناچار باید به همین سطح از دانسته ها بسنده کرد و با در ارتباط قرار دادن آنها با هم به هرحال به نوعی نظم و انسجام دست یافت. بدون شک برای آگاهی از نظرگاه رسمی یک جریان در درجه اول باید به اسناد مکتوب منتشر شده توسط آن جریان مراجعه کرد . در این رابطه بیانیه ای با عنوان " در رد ابهامات جاری " در تاریخ 8 اردیبهشت 1387 از سوی دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب منتشر شده است . در این بیانیه می خوانیم :
" ... همانطوری که همگی رفقای ما می دانند عنوان دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب ...معرف دانشجویانی است که تحت شعارها و پلاکاردهای گوناگون در فضای دانشگاهی مملو از تشکلهای وابسته به حاکمیت اپورتونیست با محوریت سیاستهای اصولی مورد توافق همگی رفقا زیر عنوان دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب به فعالیت می پردازند ... "
و به شکلی آشکارتر و واضحتر :
" ... دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب به عنوان تنها تشکل دانشجویی حاضر ویژگی بارز و وجه تمایز عمده خود را عملکرد غیر سازشکارانه و رادیکال وار خود فارغ از هر نوع پسوند نزدیک به حاکمیت می داند ... " ( تاکید از ماست )
وقتی دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب " ویژگی بارز و وجه تمایز عمده " خود را استقل از حاکمیت معرفی می کنند و مستقل بودن از حکومت را ستون اصلی شکل دهنده به هویت " آزادی خواهی و برابری طلبی " تعریف می کنند ، بنابراین با صراحت جریان دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب را بمثابه یک جبهه فراگیر و یک جریان غیر چپ معرفی می کنند که می تواند ظرف فعالیت گرایشهای مستقل از حاکمیت و دارای مرزبندی با آن باشد.
نمونه مشهور و برجسته تشکیل جبهه های فراگیر از سوی کمونیستها ، سیاست " جبهه خلقی " بود که نخستین بار پس از کنگره هفتم کمینترن ( که در آن موقع تحت حامیت جناح استالین قرار گرفته بود ) در دهه 30 و برای مقابله با گسترش نفوذ فاشیزم ازسوی احزاب کمونیست در اروپای غربی در پیش گرفته شد و به تشکیل " جبهه های خلقی " مشهور در اسپانیا و فرانسه انجامید . با وجود آنکه این احزاب کمونیست استقلال کامل سازمانی ، سیاسی و هویتی خود را داخل این جبهه حفظ کرده بودند و احزاب موئتلف دیگر با آنها در این جبهه ، احزابی بودند که ذیل عنوان کلی " چپ " می گنجیدند ( در فرانسه حزب سوسیالیست و رادیکالها و در اسپانیا آنارشیستها و جمهوری خواهان ) در آن دوره در پیش گیری چنین سیاستی توسط کمونیستها به شدت از سوی مارکسیستهای انقلابی ای نظیر تروتسکی به عنوان یک چرهش به راست و به دلیل مستحیل کردن هویت و منافع مستقل طبقاتی پرولتاریا در قالب یک جبهه عمومی مورد انتقاد قرار گرفت . دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب به یکباره و بدون تدارک مقدمات لازم از مدلی شبیه به " جبهه خلقی " نیز بسیار فراتر می روند و مرزهای جبهه مورد نظر آنان با تعریفی که ارائه می دهند از " خلق " و نظایر آن ( که بخشهای مشخصی از جامعه را مد نظر دارد ) فراتر می رود و کلیه گرایشهایی که " ضد رژیم " تلقی می شوند را در خود جای می دهد . از این حیث برای یافتن مدلهای مشابه تاریخی جریان آزادی خواه و برابری طلب باید از اردوی چپ به اردوهای میانه و راست مراجعه کرد . شاید بتوان تعریفی که دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب از هویت و ماهیت خود ارائه می دهند را با ائتلاف وسیع جریانات ضد آپارتاید در آفریقای جنوبی تحت عنوان " جبهه دموکراتیک متحد " ( UDF) که موضوع محوری فعالیت خود را ضدیت با تبعیض نژادی حول شعار " UDF متحد می کند ، آپارتاید تجزیه می کند " تعریف کرده بود مقایسه کرد . این جریان حتی در سمت راست " کنگره ملی آفریقا " ( ANC) قرار می گرفت که خود ائتلافی متشکل از چند جریان عمده سیاسی بود ( از جمله حزب کمونیست آفریقای جنوبی ) .
دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب آزادند که چنین هویتی برای خود برگزینند اما شایسته است که این مساله آشکارا از سوی دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب عنوان شود که از ایجاد شک و ابهام در دیگران جلوگیری شود و به علاوه لازم است به نتایج منطقی چنین تبیین و انتخابی گردن گذاشته شود و فکری به حال تناقضاتی که پس از آن پدید می آیند اندیشیده شود. بر اساس این تعریف پایه ای و در امتداد این سیاست لازم است به جای درگیر شدن و دور ساختن گرایشهایی نظیر لیبرالها و جمهوری خواهان سکولار ، ناسیونالیستهای لیبرال و سکولار ( جبهه ملی ) ، سلطنت طلبان ، مجاهدین خلق و ... با آنها در مسیر همگرایی و نزدیکی گام نهاد چرا که اینان گرایشهای مستقل از حاکمیتی هستند که بر اساس تعاریف بیانیه دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب می توانند در داخل جریان آزادی خواهی و برابری طلبی قرار بگیرند . در راستای این سیاست ، پافشاری و پررنگ کردن هویت چپ و کمونیستی و در گیر شدن با دیگران و ایجاد پلاریزاسیون در جنبشهای اجتماعی حول اقطاب چپ و راست ( سوسیالیزو و لیبرالیرم ) خط سیاسی صحیحی نیست . علاوه بر این وقتی جریان آزادی خواهی و برابری طلبی به شکلی آشکار در این بیانیه بمثابه جبهه فراگیر غیر چپ تعریف می شود ، چپهای حاضر در این جبهه ( یعنی دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب واقعا و نقدا موجود کنونی ) اگر بخواهند به شکل منسجم و در قامت یک فراکسیون در دل جریان آزادی خواهی و برابری طلبی فعالیت کنند و در ضمن از حزب حکمتیست و سایر احزاب چپ هم مستقل باشند ( یعنی بمثابه بازوی دانشجویی آنان فعالیت نکنند ) ، نیاز به تعریف یکسری مولفه های هویتی جدید چپ برای خودشان و علاوه بر آزادی و خواهی و برابری طلبی صرف دارند تا در دل این جریان فراگیر مانند اتمهای پراکنده و بی تاثیر باقی نمانند . به علاوه آنها نیاز به یک خوانش انتقادی از کارنامه و عملکرد گذشته چپ دانشجویی پیدا می کنند ، عملکردی که منجر به پلاریزاسیون واگرایی در جنبش دانشجویی در قطبهای چپ و راست ، بین چپها و لیبرالها به شکل حاد گردید و ناسیونالیستها را هم فراری داد و ... و کلا باعث بدبین شدن " گرایشهای مستقل از حاکمیت " نسبت به چپ و همکاری با آن گردید . و پاسخ دادن به سوالاتی که به طور طبیعی پیش می آیند مثل اینکه چرا تضاد با آنها حداقل در حد رقابتهای دو جناح و فراکسیون در یک جنبش کنترل و مهار نگردید ؟
هدف ما در اینجا از اشاره به این نکات ، این نیست که نشان دهیم که دانشجویان آزادی خواهی وبرابری طلب عملابه چنین سیاستهایی اشتغال داشته و یا دارند بلکه قصد داریم تا نتایج منطقی سیاست و هویت وقالبی را که برای فعالیت برگزیده اند به آنها یادآوری کنیم و اینکه انتخاب این شعارواین هویت آن هم با این تببین واجد چه تناقضاتی است و اینکه اگر جریان دانشجویان آزادی خواهی و برابری طلب می خواهد در دام چنین تناقضاتی اسیر نگردد ، نیاز به پاسخ شفاف به سوالات محوری ای دارد که در پیش رویش قرار گرفته است و می بایست بر آن اساس تجدید نظر ساهتاری و اساسی در مبانی تعریف و تعیین هویت سیاسی خود به عمل آورد.
اکنون حالت مقابل وضعیت قبلی را بررسی کنیم : اگر دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب جریان خود را بمثابه یک جریان چپ تعریف می کنند ، دلیل عدم اشاره به این مساله در نام و شعار جریان چیست ؟ چرا وجه تمایز و ویژگی محوری جریان در بیانیه رسمی آن " استقلال از حاکمیت " تعریف می شود که آشکارا منجر به شکل گیری یک هویت غیر چپ و بسیار فراگیرتر می شود ؟ آیا دلیل این مساله - که مدرسی هم به آن اشاره می کند - مساله امنیتی است ؟ اگر اینچنین است پس چرا چهرهای اصلی منتسب به این جریان در سخنان و نوشته های خود علنا خود را به عنوان مارکسیست و چپ معرفی می کنند ؟ آیا طرح این مساله به شکل جداگانه و در قالب افراد و شخصیتها بار امنیتی ندارد اما در قالب جمع خطرناک می شود ؟ اگر دلیل این مساله امنیتی نیست و سیاسی است ، این کدام سیاست چپی است که حکم به برگزیدن یک هویت ، شعار و عنوان غیر چپ می گردد ؟
با فرض این حالت در سطحی دیگر سوالات دیگری نیز مطرح می گردند : حتی با نادیده گرفتن موضع صریح آن بیانیه ، هویت چپ جریان آزادی خواه و برابری طلب متکی به چه امری است ؟ غیر از سابقه برگزار کردن چند آکسیون مشخص و مهم چپ ، به چه اعتبار می توان این جریان را چپ محسوب داشت برنامه ؟ کدام برنامه اعلام شده ؟ استراتژی ؟ کدام استراتژی مدون ؟ مولفه های اصلی شکل دهنده به هویت چپ دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب هستند کدامها هستند ؟ آیا می توان نشانه هایی از شکل گیری تلاشهای آغازین در چنین مسیرهایی را در دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب رصد کرد ؟ یا آنچه که بیشتر از این جریان می بینیم تازه در بهترین حالت پافشاری توام با عصبانیت و احساس یر مسیر نادرست پیشین ، در جازدن در چنبره ای از تنناقضات هویتی و سیاسی و توهین و تعرض به منتقدین در زشت ترین اشکال آن است ؟
به نظر می رسد عملا و به علت فقدان مولفه هایی مانند برنامه اعلام شده جامع و استراتژی مدون و عدم شکل گیری یک تلاش جدی در بین دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب برای تعریف و تعیین چنین مولفه هایی ، هویت " چپ " این جریان با گذر زمان بیش از پیش به نیت ، اراده ، سابقه ، عملکرد و نیت حسنه فعالین ، شخصیتها و تک چهره های اصلی آن گره می خورد . جریان آزادی خواه و برابری طلب چپ است چون این فعال چپ و آن اکتیویست سوسیالیست با سابقه در آن عضویت دارند که مثلا در سالهای گذشته از برگزارآکسیونی با شعارهای چپ برگزار کرده اند و یا در یک جلسه در دفاع از چپ و سوسیالیسم سخن گفته اند و در ایمان و اعتقادشان به آرمان سوسیالیسم نمی توان شک و ابهامی داشت. از این جنبه و تا وقتی این وضعیت ادامه یابد ، جریان آزادی خواه و برابری طلب فاقد خصلت اساسی یک سازمان و جریان بادوام به معنای واقعی و مدرن کلمه است بدین معنی که دارای حیاتی مجرد از اشخاصی نیست که درهر مقطع در قالب آن به فعالیت مشغولند و لذا هویت سیاسی آن هم فعلا معادل با جمع جبری نظرگاههای افرادی است که آن را نمایندگی می کنند . فعالیت در حیطه جنبش دانشجویی که دارای بافتی اساسا سیال و متغیر است ، تاثیر چنین معضلاتی را ابه شدت فزایش می دهد . این جریان ، حیات و هویتی مستقل و مجرد و دارای جنبه غیر شخصی و دینامیسم ابژکتیو و درونی ای برای تعقل ، سیاست گذاری ، و تعیین آرایش و تغییر رهبری ندارد و فقدان این دینامیسم درونی حیات جریان را یا وجهه و هویت چپ آن را به وجود و انگیزه های اشخاص معینی گره می زند . این جریان به ابزاری در دست " لیدرها " و "رفقای کبیر " گوناگونی بدل می شود که از سرتاسر دنیا به نمایندگی ازآن مشغول اتخاذ موضع و سیاست گذاری هستند و ملاکهای اتخاذ مواضع از سوی اینان نیز متدد و متفاوتند .
این مساله جریان دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب را با یک تناقض اساسی مواجه کرده است : وجود انگیزها و اراده های جداگانه سوسیالیستی در سطح افراد و اجزاء و عناصر تشکیل دهنده که در این جریان ( آزادی خواهی و برابری طلبی ) به خاطر مسایلی که به آن اشاره شد ( نظیر تببینی که بیانیه " در رد ابهامات جاری " ارائه داده بود ) در سطح جمعی و سازمانی ، در قالب برنامه و هویت اجتماعی و استراتژی مابه ازا و تعین مناسب خود را نمی یابد . این خلاء در طول زمان می تواند به ایجاد تغییر مسیر و هویت سیاسی جریان منجر از " پایین " ( بدنه ) و یا " بالا " ( راس و چهره های شناخته شده ) منجر گردد : با جذب چهرهای جدید و کم تاثیرو یا حاشیه ای شدن چهره های با انگیزه قدیمی می تواند منجر به لاغر شدن و استحاله هویت چپ جریان و یا در بدترین حالت اضمحلال کامل آن گردد و یا احتمال آن هم وجود دارد که به تدریج و بدون آنکه بدنه جریان آگاهی یابد و هوشیار گردد از بالا با سیاستهای جریانات اپورتونیست و سکتاریست نظیر حکمتیست پر شود . مثالی ای مشخص از حالت دوم رامی توان با اشاره به حوادث سال گذشته چپ دانشجویی نشان داد .
علاوه بر این ، ذکر این نکته لازم است که هیچ کمونیستی به شکل کلی یا مطلق نمی تواند مخالف سیاست تشکیل جبهه توده ای و فراگیر باشد اما لازم است اولا ماهیت و اهداف تشکیل چنین جبهه ای کاملا مشخص باشند ، ثانیا مصلحت سیاسی حضور کمونیستها در چنین جبهه ای به شکل روشن اثبات برسد و ثالثا مقدمات سیاسی و تشکیلاتی لازم برای حضور در چنین جبهه ای و تشکیل آن مهیا شده باشند.
از مقدمات لازم برای در پیش گرفتن چنین سیاستهایی این است که سوسیالیستها نخست استقلال کامل هویتی ، سیاسی و تشکیلاتی خود را تامین کرده باشند و برنامه ای روشن برای حضور در این عرصه از فعالیت داشته باشند و از سطح بالایی از انضباط برخوردار باشند . پس از آنکه چپها و سوسیالیستها از وجود چنین استقلال و انسجامی در بین خودشان مطمئن شدند و یقین پیدا کرد که توانایی نقش آفرینی بمثابه یک گردان مستقا در چنین جبهه ای را دارد ، آنگاه می توان به اتخاد چنان سیاستهایی اندیشید . چریان " آزادی خواهی و برابری طلبی " در بهترین حالت یک جبهه فراگیر است که وجهه چپ خود را نه از مبانی تشکیل خود و سیاستها و برنامه های اعلام شده اش که از چهره و سابقه فعالین اصلی اش تامین می کند . اعلام موجودیت یک جریان چپ در بدو فعالیت در قالب یک جبهه فراگیر ، یک سیاست نادرست است نه به این دلیل که تشکیل جبهه فراگیر به شکل کلی سیاستی نادرست است بلکه به این دلیل که اعلام موجودیت و فعالیت به این شکل ناقض تمام مقدمات و ملزوماتی است که تشکیل جبهه ای فراگیر در شکل و جایگاه درست خود طلب می کند .
اعلام موجودیت و آغاز فعالیت و تبلیغات " چپ " حول شعار و هویتی ( آزادی خواهی و برابری طلبی ) که خود مطرح کنندگانش از ارائه یک تبیین منسجم چپ از آن ناتوانند ، تنها منجر به بروز اغتشاش و ابهامات متعدد و محیطی مساعد برای فعالیت کسانی می گردد که می کوشند از چنین جریانی یک بنگاه تبلیغاتی و یا یک سازمان جبهه ای وابسته بسازند.
در شرایط کنونی جنبش دانشحویی و چپ دانشحویی ، یکی از لوازم و مقدمات اصلی چنین سیاستهایی ( نظیر راه انداختن جبهه توده ای و آغاز به فعالیت در جعت جذب توده و بدنه جنبش که هر روز بیشتر از قبل ضرورت خود را به کمونیستها نشان می دهند ) سازمان دادن به یک پیشاهنگ مستقل سوسیالیست در داخل جنبش دانشجویی است که گرد آمدن حول یک استراتژی سوسیالیستی آشکار و مدون و دقیق مولفه اصلی شکل دهنده هویت آن باشد . استراتژي ای که مستقل از افرادی که به آن اعتقاد دارند وجود دارد و تدوین گشته ، اشکال بروز و ظهور و سازمان یابی جریان متناسب با آن تعیین شده ، ملاک سنجش عملکرد رهبران و اعضاست و با هدف تامین هژمونی سوسیالیستی در جنبش دموکراتیک دانشجویی دنبال می شود. بدون تامین چنین مقدماتی ، ماهیت چپ دانشجویی در طول زمان به دست تصادف و عوامل پیش بینی ناپذیر سپرده می شود و یا به شکارگاه مناسبی برای جریانات بی ریشه ، سکتاریست و فرصت طلب بدل می گردد که با موجودیت و امنیت جریان و فعالین آن را به بازی می گیرند .
برای آشنایی با قالبها و روشهای گوناگون و متنوع فعالیت در جنبش دانشجویی نمونه های متعددی در تاریخ چپ دانشجویی در جهان وجود دارد که می توان به آنها مراجعه و بر آنها تامب نمود. به عنوان مثال جریان " جوانان کمونیست انقلابی " (JCR) جریانی تروتسکیست در فرانسه بود که در ابتدا اعضای آن دردرون" اتحادیه دانشجویان کمونیست " (UEC) که شاخه دانشجویی حزب کمونیست فرانسه (PCF) بود به فعالیت می پرداختند . پس از اعتراض به سیاستهای رفرمیستی حزب کمونیست و بی نتیجه ماندن آن ، در سال 1965 از این اتحادیه خارج شدند و یک سازمان کمونیستی پیشتاز در جنبش جوانان و دانشجویان آن دوران تشکیل دادند که همان " جوانان کمونیست انقلابی " (JCR) بود و در آن دوران وابستگی مستقیمی به هیچ حزبی نداشت و به تعبیری دیگر شاخه دانشجویی و جوانان هیچ حزب کمونیستی نبود . در جریان خیزش می 68 در پاریس یک جبهه متحد و فراگیر با مائوئیستها و آنارشیستها با هدف ارتباط مستقیم با طبقه کارگر و پیوند " کارگر - دانشجو " ( حال با هر تعبیری که از این مساله در ذهن داشتند ) تشکیل دادند و نقش مهمی در رهبری جریانات آن دوره ایفا نمودند . از رهبران پس از حوادث آن دوره و چند سال بعد در اتحاد با جریانات تروتسکیست دیگر در پروسه تشکیل حزبی به نام " اتحادیه کمونیستی انقلابی " ( LCR) اصلی ترین نقش را ایفا نمودند و " جوانان کمونیست انقلابی " ( JCR) به عنوان شاخه دانشجویی و جوانان حزب جدید التاسیس شناخته شد و این حزب نیز به شاخه فرانسه بین الملل چهارم بدل گردید و اکنون نیز به فعالیت خود در فرانسه ادامه می دهد . آلن کریوین و دانیل بن سعید از رهبران اصلی " چوانان کمونیست انقلابی " و حوادث می 68 بودند که حالا به رهبران " اتحادیه کمونیستهای انقلابی " و انترناسیونال چهارم بدل گردیده اند .
ذکر این نمونه از این جهت بود که در این مثال می توان اشکال گوناگونی از فعالیت و تاثیرگذاری یک جریان چپ دانشجویی را در قالب سیر تحول یک مورد واحد مشاهده کنیم . در مقابل چپ دانشجویی در ایران در دوره کنونی نیز طیفی از قالبها و روشهای فعالیت قرار می گیرد و آنها در هر دوره بنابر تعریفی که از هویت و راهبرد سیاسی و طبقاتی خویش در نظر دارند باید به انتخابی صریح و آشکار در این موارد دست بزنند و نیرویی که جسارت انتخاب کردن نداشته باشد ، به حال خویش رها نمی شود بلکه خود مورد انتخاب نیروها و موجهای بعضا نامریی موجود در بطن تحولات سیاسی قرار خواهد گرفت.
3-2- همانطور که پیشتر ذکر شد برخی از معترضین به مقاله " وضعیت فعلی و گامهای ضروری " در مقابل منتقدین عملکرد فعالین حزب حکمتیست در چپ دانشجویی ، به دستاوردها و کارنامه چپ دانشجویی اشاره کردند . به عنوان مثال نویسنده ای به نام " ایمان " در مقاله ای به نام " گامهای ضروری برای چه ؟ " در سایت " آزادی - برابری " ، " ساختمان استراتژی و پلاتفرم دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب " را بر هفت پایه استوار می داند و آنها را بر می شمارد : اتحاد با جنبش کارگری و جنبش زنان ، طرح مساله رهایی زن ، مرزبندی با لیبرالها و جناحهای حکومت و ، مخالفت با جنگ ، تاکید بر لزوم حاکمیت افق پرولتری بر جنبشهای اجتماعی ، دفاع از تشکلهای مستقل اجتماعی . کاملا صحیح است که این عناوین در کنار عناوین دیگر از مولفه های اصلی استراتژی و برنامه چپ دانشجویی بوده است . ژاژخایی یادآوری این اصول به افرادی که از آن تخطی نمودند نیست . ژاژخایی برگرداندن حرفهای منتقدین به خودشان به عنوان پاسخ نقدشان می باشد . منتقدین با پررنگ کردن این محورها می گویند که برخی از چهرهای سر شناس دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب این اصول را زیر پا گذاشتند و به امور دیگری مشغول شدند که زمینه وارد آمدن ضربه گسترده به چپ دانشجویی و عقب نشینی آنها را فراهم ساخت . در مقابل برخی از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب و " دیگران " در مقابل عکسهای آکسیونهای موفق چپ دانشجویی و فهرست مطالبات و اصول برنامه آنها را به منتقدین نشان می دهند . اینحا دقیقا یکی از نقاطی است که جای منتقد و مقصر با هم عوض می شوند . در 15 آذر سال 1385 یعنی دقیقا یک سال قبل از وارد آمدن ضربه سال گذشته ، چپ دانشجویی به طرح استراتژی معتبری پرداخت که نه فقط از زاویه نظری و اخلاقی که از نظر عملی نیز حقانیت و مشروعیت داشت و این حقانیت و مشروعیت باعث رسیدن پیام چپ دانشجویی به جنبشهای حق طلبانه و مطرح گستن نسل جدیدی از مارکسیستها در ایران در فضای عمومی جامعه گردید . چپ دانشجویی با فراخوان به جنبشهای توده ای برای اتحاد حول جنبش کارگری بر استراتژی کلاسیک مارکسیستی پای فشرد و محور قرار گرفتن همین چشم انداز استراتژیک بود که می توانست وحدت گرایشها و فعالین محتلف چپ را تا مین نماید . طرح و تعقیب ای استراتژی سیاسی کارا تنها مسیر پیشروی چپ در جنبش دانشجویی بود . گامهای بعدی چپ دانشجویی نمی توانست تکرار و اعلام مجدد این استراتژی باشد بلکه می بایست در خدمت پیشبرد عملی این استراتژی قرار بگیرد . و این معنایی جز تدوین منظم این استراتژی و دفاع از حقانیت نظری و عملی آن ، طرح و تبلیغ این استراتژی و تلاش در جهت تسری آن به جنبشهای اجتماعی دیگر ، طراحی تاکتیکهای مناسب بر اساس آن ، تعریف سبک کار و ظرف تشکیلاتی مناسب در جهت پیشبرد آن و ... نداشت . اما در عمل واقعا چه اتفاقی افتاد ؟ برخی از چهره های اصلی دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب که از قضا تعلقات فرقه ای مشخصی داشتند با سرمایه و اعتبار سیاسی به دست آمده توسط چپ دانشجویی ای که شعار اتحاد کارگر - دانشجو را داده بود ، دست به قماری احمقانه در جهت منافع فرقه ای خویش زدند و مسیری که در عمل پیش گرفتند به اقداماتی نظیر جدا شدن از شورای همکاری فعالین و تشکلهای کارگری ( به عنوان تنها جمع واقعا موجود در برگیرنده فعالین کارگری ) ، شعار نویسی روی در و دیوار ، تشکیل محافل فرقه ای ، اعمال ماجراجویانه و احمقانه در راستای زنده کردن خاطرات " دلاوران جاده جوجه سازی " در تهران و جاهای دیگر و ... منجر شد نهایتا آن ضربه گسترده را به دنبال آورد . با این اقدامات روشن گردید که بخش موثری از فعالان آزادی خواه و برابری طلب در عمل هیچ اعتقادی به استراتژی اعلام شده نداشته اند و قصد داشتند سرمایه و انرژی ای که از اعلام موفقیت آمیز آن استراتژی در بین فعالین چپ دانشجویی حاصل آمده بود را در راستای خط سیاسی فرقه مربوطه یعنی امید به ایجاد تحول سیاسی با قدرت گیری حزب آن هم از طریق گارد جاویدان آن کانالیزه کنند و تبعات انتخاب چنین مسیری را نظیر ذهنی گرایی محض و خیالبافی در شناخت اوضاع ، ماجراجویی های حماقت بار در فعالیتهای عملی و تاکتیکی ، بی پایگی طبقاتی و اجتماعی چنین خطی و ... و کلا تناقضات و مشکلات آن را به چپ دانشجویی سرایت دهند که چنین صورت مساله ها و تناقضاتی نداشت. این خط سیاسی که از سوی برخی از رهبران شناخته شده دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب دنبال شد نه تنها به نیازهای چپ دانشجویی و جنبش دانشجویی پاسخ نمی داد و کلا با آن بیگانه بود بلکه همان گونه که ثابت شد تاثیرات بسیار مخربی نیز برای چپ دانشجویی داشت . آنها با دورویی و ریاکاری و " زرنگ بازی " سیاسی ( در خیال خام خودشان ) می کوشیدند آن اهداف فرقه ای را با بهره بردن از امکانات جنبش و تحت پوشش چپ دانشجویی دنبال کنند . بر این اساس کاملا طبیعی است که منتقدین دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب را در درجه اول فعالین و گرایشهای دیگر چپ دانشجویی تشکیل دهند و نه جمعی از فعالین چپ در خارج از کشور . نقطه کانونی مجادلات حاضر تقابل بین دو جریان در داخل چپ دانشجویی است که در اثر گسترده و پرسرو صدا شدن این مباحثات ( که آن هم به علت عمق فاجعه ای است که چپ دانشجویی یر سر چپ دانشجویی آمده است ) هر کدام از طرفین همراهان و مخالفینی در خارج ازکشور هم یافته اند . منتقدین نمی توانند حرف " ایمان " را بپذیرند که " این که معدودی از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب وابسته به حزبی بوده اند با خیر به دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب پیدا نمی کند و هیچ نقد استراتژیک و تشکیلاتی نمی توان متوجه آنان نمود " (؟!) . این ابدا منطقی نیست و پاک کردن صورت مساله به زمخت ترین شیوه ممکن و شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت و پاسخگویی است . وابستگی آنها به حزب مربوطه امری شخصی نبوده که تاثیرات خود را فقط در خلوت و زندگی شخصی این افراد گذاشته باشد . وابستگی آنها نتایجی عملی را به دنبال آورده است که چپ را از مسیر استراتژی تعیین شده خود منحرف کرده و به وضعیت کنونی کشانده است . خود دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب اگر منطقی بیاندیشند می بینند که خود بی خبر از همه جا و همه چیز نخستین قربانیان عملکرد برخی از رفقایشان بوده اند . دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب به هر حال می بایست تکلیف خود را با آن دسته از اقدامات و شیوه فعالیت برخی از چهره های تاثیر گذارشان مشخص نمایند و اگر می خواهند به استراتژی معتبر اعلام شده توسط چپ دانشجویی وفادار بمانند ، این کار از الزامات بازسازی و پیگیری مجدد آن استراتژی است . تا زمانی که این افراد بخشی از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب محسوب می شوند و به این نام مقاله و بیانیه می نویسند و هیچ گونه برخورد انتقادی با آنها و عملکردشان صورت نمی گیرد ، این اعمال بخشی از کارنامه این جریان محسوب می شود .
3-3- اتخاذ تاکتیکهای صحیح در هر جنبشی در گرو انتخاب تاکتیکهای مناسب بر می گردد که متکی به ارزیابی واقع بینانه از توازن قواست . شرط اصلی شناخت واقع بینانه شناخت صحیح وضعیت جامعه یعنی انقلابی یا غیر انقلابی نبودن اوضاع است ( که معیارهای تشخیص این وضعیت عینی در سنت مارکسی و لنینی مشخص است ) . در مباحثات اخیر برخی کوشیده اند از برگزاری آکسیون مستقل در روز سیزده آذر دفاع کنند و وارد آمدن ضربه را منوط به این تصمیم ندانند و احتمال ورود ضربه در مقاطع دیگر را پیش بکشند و ... . این مساله می تواند خود موضوع بحث مستقلی باشد . بحث منتقدین بدوا یه مقوله ای پایه ای تر بر می گردد و آن بحث بر سر سیاستی و ارزیابی نادرستی است که در پشت تصمیم برای برگزاری آکسیون مستقل برای وجود داشت . تصمیم برای برگزاری آکسیون مستقل مراسم سیزده آذر ( و بحثهای پیرامون آن یعنی چگونگی پیش بردن و اجرای مراسم و ... ) یکی از لحظات بروز و ظهور سیاستی است که ممکن بود در هر مقطع دیگری نیز خود را نشان دهد و نتایج وخیم دیگری به بار آورد . ارزیابی دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب از اوضاع متکی به ارزیابی آن بخشی از آنان بود که وضع را " انقلابی " یا چیزی معادل آن می دانست . سر مقاله نویس نشریه دانشجویی " خاک " در یکی از آخرین شماره های منتشر شده این نشریه صراحتا ابراز داشته بود که " زمان حفر سنگرها فرا رسیده است ." . این خود بیان گویا ، جامع و فشرده ای از همان ارزیابی نادرست فوق الذکر بود . فرقه مربوطه که سرمقاله نویس مذکور بیانات خود را از ایشان وام می گرفت مدتی بود که از اصطلاح " وضعیت انقلابی " بهره نمی گرفت اما از سال گذشته با تاکید بر احتمال حمله نظامی آمریکا به ایران در تحلیلهایش وضعیتی از فروپاشی اجتماعی و بحران اجتماعی را ترسیم می کرد که همان نتایج وضعیت انقلابی از آن استخراج می شد . از عباراتی نظیر " وضعیت متلاطم " ، " موقعیت بحرانی " ، " فروپاشی اجتماعی " ، " درهم ریختن شیرازه مدنی " و ... می توان عینا همان استنتاجات تاکتیکی ای را نمود که از " وضعیت انقلابی " . بنابراین بحث بر سر انتخاب کلمات نیست و این سرنوشتی است که عبارت " تراز بالایی از عدم تعادل " در نوشته " ایمان " هم می تواند به آن دچار شود . واقعیت این است که در شرایط تعطیل شدن استراتژی اعلام شده توسط چپ دانشجویی به دست برخی از سران دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب ( به دلیل اشتغال به مسائل و منافع فرقه ای ) و به عبارت دیگر در شرایط فقدان کامل استراتژی و بر اساس ارزیابی فوق الذکر سیاست تعرض مداوم به عنوان "هم استراتژی هم تاکتیک " در کنار یک سری مانورها و اعمال ماجراجویانه محض به سیاست غالب در دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب و جایگزین تمام تاکتیکهای ممکن بدل گردید . تداوم چنین سیاستی حتی در شرایط پس از سری دوم بازداشتها منجر به صدور بیانیه ای با عنوان " جنبش دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب باید دانشگاه را کاملا تسخیر کند " در اردیبهشت ماه 1387 شده است که این جریان را " هم چنان در حال پیشروی و فتح سنگرهای جدید " می داند .
برخی کوشیده اند با حتمی الوقوع دانستن ضربه نهادهای امنیتی به علت رشد چپ دانشجویی تصمیمات اتخاذ شده را صحیح و قابل دفاع و یا حتی " پیش دستی هوشیارانه و بی بدیل " جلوه دهند . اگر فرض لحاظ شده را درست نیز بیانگاریم ، حرکت فوق بمثابه شیرجه زدن با سر در داخل سیلاب ویران کننده ای است که در حال رسیدن است و هیچ موجود عاقلی برای دفاع از خود در مقابل خطر سیل دست به چنین اقدامی نمی زند چه برسد به اینکه این واکنش را " هوشیارانه " و " بی بدیل " هم بنامد . وظیفه انقلابیون راستین اتخاذ تصمیم و کوشش در تبدیل وضعیت غیر انقلابی به موقعیت انقلابی نیست . انقلابی ای که با هر عنوانی نظیر " دخالتگری " ، " ضد انتظار بودن " و ... ، وظایف خود را تنها در شرایط انقلابی بتواند تعریف کند و یا اوضاع را برای تطبیق با امیال و ذهنیات خویش انقلابی جلوه دهد ، به سودای بی سودی دست زده است که شور و اشتیاق اولیه آن به بامداد خمار و افسردگی و ریزشش نمی ارزد . هیچ انقلابی با انگیزه و اراده آگاهانه جمعی از انقلابیون و با هر درجه از دانایی ، دلیری و جانفشانی آنها خلق نشده است . حداقل برای یک انقلابی مارکسیست باید روشن باشد که انقلاب یک پدیده عینی و ناگزیر اجتماعی است که در تعامل پیچیده عوامل گوناگون که مهمترینشان تضادهای بنیادی اقتصادی و بحرانهای بزرگ سیاسی هستند پدید می آید . وظیفه انقلابیون مارکسیست تلاش در جهت آن درجه از آمادگی عینی و ذهنی لازم در طبقه یا طبقات انقلابی است تا در هنگام فرارسیدن بحران انقلابی بتوانند در مقام و موقعیت چالش بنیادی نظم سیاسی و اقتصادی حاکم عمل کنند . بر این اساس مساله اصلی بر سر اشکال تاکتیکها نیست بلکه بر سر بستر شکل گیری آنها و تعریف معیاری برای سنجش موفقیت آنان است . بنابراین نقد بر برگزاری آکسیون 13 آذر بدوا یک نقد فنی نیست بلکه سطحی پایه ای تر یعنی زمینه های سیاسی ای که منجر به استخراج سیاست تازاندن آکسیونی شده است را هدف می گیرد .
موقعیت کنونی جامعه ایران بدون شک موقعیت انقلابی ای نیست . در مرحله کنونی اهداف همه تاکتیکهای فعالین سوسیالیست در جنبشهای اجتماعی باید افزایش وزنه سیاسی و اجتماعی طبقه کارگر باشد . به عبارت دیگر سمت و سوی همه تاکتیکها ( در عرصه های گوناگون ) باید متوجه فراهم نمودن مولفه های لازم برای پیشبرد استراتژی سیاسی طبقه کارگر باشد . یکی از عمده تر این مولفه ها نمایندگی افق پرولتری در جنبشهای دموکراتیک و تبدیل آنها به متحدین استراتژیک طبقه کارگر است .
3-4- ایمان می نویسد که : " .. نویسنده به ناحق هشدارهای دانشجویان آزادی خواه و برای طلب در مورد خطر جنگ و تحلیلشان در این مورد را با منطق خودش به درک شرایط انقلابی از سوی این دانشجویان پیوند می زند . "
بحث بر سر حتمیت جنگ و حمله قوای نظامی آمریکا و متحدینش به ایران بحث مستقل و مفصلی است . تا آنجا که به بحث ما باز می گردد از مقطع آذر ماه سال گذشته مقوله " ضد جنگ " با تکیه بر تحلیلی که قریب الوقوع بودن حمله نظامی به آمریکا را نتیجه می گرفت به ابزاری در دست دو جریان برای تعطیل وظایف پایه ای و معلق گذاردن استراتژی سوسیالیستی در شرایط کنونی بدل گردید . گروهی از فعالین چپ که حول یک زندانی سیاسی با سابقه و خوشنام گرد آمده بودند ، با برجسته کردن این مساله ، فراخوانی برای اتحاد تمام اقشار و طبقات گرایشها و تشکیل یک جبهه رنگین کمانی " ضد جنگ " را توصیه می کردند که با عمده نمودن خطر جنگ پیگیری سیاستهایی مبتنی بر سازش طبقاتی را در پس زمینه به جلو هل می دادند . از سوی دیگر حکمتیستها نیز با تبلیغات گسترده پیرامون خطر جنگ و " عراقیزه شدن ایران " و بحرانی دانستن وضعیت ، سیاست تعطیل تمام فعالیتهای جنبشی و راهبردی سوسیالیستها و طبقه کارگر ( و از جمله حتی در قالب " جنبش سرنگونی " که به سبک " کوزه گر دهر" خودشان ساختند و بعد شکستش را اعلام کردند ! ) و جمع شدن در گارد جاویدان وابسته به حزب آنها را توصیه می کردند . آنها به صراحت اعلام می کردند که مهمترین وظیفه " کمونیستها " در این شرایط و بلکه " عظیم ترین پروژه کمونیستی در جهان بعد از انقلاب اکتبر " ( ابدا اغراق نیست . نک به " شکست ناسیونالیسم ایرانی و ملزومات عروج کمونیسم " ، سایت شخصی کوروش مدرسی ) تبدیل حزب حکمتیست به یک حزب توده ای مدرن دارای شاخه نظامی قدرتمند است . همانطور که پیشتر گفته شد این کلمات بر چیزی جز یک تلاش آگاهانه در جهت سیستماتیزه نمودن یک سکتاریسم حاد وعریان و فعالیت ضد جنبشی ( که چپ دانشجویی طعمش را چشید ) دلالت نمی کنند . حکمتیستها با تاکید مداوم بر خطر جنگ و اعلام شرایط اضطراری قصد گرم کردن آتش این تنور را داشتند .
درست است که اوضاع بین المللی بسیار سیال و شکننده است و می توان احتمال وقوع یک بحران سیاسی عظیم در ایران را داد ( حال به هر دلیلی ) اما بر مبنای پیشگویی برای آینده نمی توان برای حال تاکتیک سیاسی تعریف کرد و آن را منجمد نمود . تاکتیک امروز باید به شرایط امروز پاسخگو باشد . ناپایداری اوضاع تنها لزوم هوشیاری سیاسی و انعطاف تاکتیکی را گوشزد می کند . آن که پیش از رسیدن به صف آرایی نهایی سر به زیر می افکند و با هیجانی کودکانه به " حفر سنگرها " مشغول می شود ، ممکن است به دست خویش برای خود گوری در خاک حفر کرده باشد چون هر آینه به بالا بنگرد دشمنی که از غفلت او استفاده کرده است را بالای سر خود خواهد دید . به علاوه از دل هر بحران سیاسی و حکومتی ( که وضعیت بین المللی احتمال وقوعش را افزایش داده است ) لزوما وضعیت انقلابی بیرون نمی آید . " ایمان " خود با آوردن یک نقل قول از لنین بهترین جواب به این مسایل را داده است : " مبارزه طبقاتی بهترین ابزار علیه جنگ می باشد . " هیچ بحران سیاسی با هر منشایی در ایران بدون حضور طبقه کارگر متشکل در صحنه تبدیل به یک موقعیت انقلابی نخواهد شد . بدین ترتیب برای یک مارکسیست تدارک مفید و واقعی برای مقابله با تبعات وخیم بحرانهای محتمل بین المللی شتاب و کوشش بیشتر در انجام تکالیف ضروری برای تقویت موقعیت طبقه کارگر در عرصه اجتماعی و سیاسی ایران است .
3-5- از دیدگاه یک مارکسیست مکانیزم اجتماعی تغییر قدرت سیاسی در پایه ای ترین سطح مقوله مبارزه طبقاتی است . برای مارکسیستی که امر خود را قدرت گیری طبقه کارگر تعریف می کند این نکته بدیهی است که وظیفه او ، حال در هر حیطه و عرصه ای که به فعالیت می پردازد ، تقویت طبقه کارگر در مبارزه اش علیه بورژوازی و دولت اوست . در این مسیر رادیکالیسم و هر حالت دیگری برای او به سبب انطباقش با نیازهای طبقه کارگر و کلا ضرورت برای تغییرات اجتماعی موضوعیت می یابد . دل مشغولی عمومی و سنتی بخش رادیکال اپوزیسیون ایران همواره " ضد رژیمی " بودن بمثابه اصلی ترین مولفه هویت سیاسی خود بوده است . برای مارکسیستها بحث مبنایی تقابل طبقات است و از آن لزوم و نوع مواجهه با حکومت و دولت مستقر و حکومت استنتاج می شود و تقابل " مردم " ( به طور کلی و درهم ) و " رژیم " نقطه عزیمت نیست . بدون اتکاء به جنبش طبقه کارگر ، مبارزه برای کسب قدرت سیاسی به جنبه فنی و تکنیکی آن تقلیل می یابد که متاع پرخریداری در بین سوسیالیسمهای غیر کارگری است . برای مارکسیستها مساله " توده ای شدن " و " اجتماعی شدن " به جلب توده طبقه کارگر و سامان یابی مبارزه در جنبشهای اجتماعی دموکراتیک حول جنبش کارگری بر می گردد و در همین بستر است که تحزب کمونیستی نیز شکل می گیرد . سوسیالیستهای غیر کارگری به دنبال یافتن آن ایجنت و عامل اجتماعی ای می گردند که بار رادیکالیسمشان را بر دوش بگیرد ، آن را متبلور سازد و آنها را به قدرت برساند . آنها از منافع طبقه کارگر حرکت نمی کنند تا به تئوری پردازی و یافتن تکنیکهای مناسب برای قدرت گیری آن بپردازند . آنها تئوری " می بافند " تا " طبقه " یا جنبشی تولید کنند که افتخار به انجام رساندن امیالشان را به او واگذارکنند. امروزه حتی لیبرالهای رادیکال نیز به تحسین لنین رو آورده اند . آنها می کوشند لنین را از ماهیت طبقاتی اش تهی کنند و از او روش سازماندهی ، شیوه رهبری و تکنیکهای کسب قدرت را بیاموزند . " تلنگر " جوجه نئوکانها مدتی پیش می کوشید تا با استناد به خوانش اسلاوی ژیژک از لنین و ابداع اصطلاحاتی نظیر " لنینیسم در فرم " به تحصیل دستاورد از تجربیات رهبر انقلاب اکتبر بپردازد . بعید نیست که برخی از پاورقی نویسان سابق " تلنگر " هم با چنین رویا بافیهایی بتوانند تا اوج آسمان آزادی خواهی و برابری طلبی پر بکشند . در صورتی که آزادی خواهی و برابری طلبی بر مبانی طبقاتی متکی نباشد و به هیات لیبرالیسمی وارونه و جناح چپ جریان مدرنیست و سکولار در ایران در آید ، رادیکالیسم صرف می تواند بمثابه پلی برای نزدیکی و مبادلات پنهانی لیبرالیسم رادیکال و چپ رادیکال عمل کند .
ادامه دارد ...








